انديشه روذ ، و وجهى انديشذ ، درين وقت كه آن عزيزان اين سؤال مذكور كردند ، اين بحث و احوال با خاطر آمذ و لايق ديذ درين موضع نوشتن . جه بذين بحث متعلّق است و جون بواسطهء سؤال آن بزركان و ببركات خوشآوازى ، قرآن كه مىخواندند ، نورى تازه در درون [ 105 ] اين ضعيف باديذ آمذ و با سررشتهء آن احوال رفته ، بموجبى كه بمقدّمات آغاز كرده ، تقريرى جند مىكند تا آن معنى بوضوح بيوندذ .
مىكويذ : بموجبى كه در مقدّمه تقرير رفته ، مىبايذ كه غالبا خوشآوازان كاملتر باشند از غير خوشآوازان . و آنجه بقراط كفته يحتمل كه واقع بوذه بذين تقرير كه بيان مىكنيم :
مىكوئيم : مستعدّان انواع علوم و صناعات و زيركان عظيم بسيار و متنوّعاند ، و عقلا همجنين و ضبط و حصر ايشان كردن متعسّر ، و كسانى كه ايشان بىاستعداد و ديوانه باشذ ، عظيم اندك باشند آن جماعت كه خوشآواز باشند . و ايشان را غير عاقل مىنهند ، بجه دليل غير عاقل باشند ؟ شايذ كه شخصى فى نفس الامر مستعدّ و عاقل باشذ ، و او را توفيق نبوذه تا در آن رنجى برذ . و هر جند مستعدّ علوم و صناعات متنوّعه باشذ . لكن جون در آن رنجى نبرده ، يا با مردم عاقل بسيار صحبت نكرده و تمييز نياموخته ، و فى نفس الامر استعداد عقل و علم داشته باشذ و هم بسبب آن استعداد خوشآواز باشذ ، بندارند كه عاقل نيست . و عقل و علم را مقدارى معيّن نيست كه بنيادى بر آن نهند كه همان مقدار بايذ . تا اسم عاقل و عالم برو اطلاق كنند ، و بسيار كسان باشند كه جنان نمايذ كه ايشان عقل ندارند . و آن جيز كه مردم آن را عقل بندارند ، اكر او را آن عقل باشذ بذان واسطه او را هلاك كنند . و معيّن و مجرّبست كه بعضى عقل به نسبت با شخصى عقل باشذ ، و به نسبت با غير او بىعقلى . و ما تقسيم عقل برين وجه كردهايم . . . « 1 » و همه واقع است .
بس آنجه قبول توان كردن كه اكثر مردم خوشآواز كم عقل باشند ممنوع است . و آنجه بقراط كفته ، جون عقلاء تامّ را خواسته ، و بنياذ بر آن نهاذه ، عقلاء تامّ از صذ بلك از هزار يكى توانذ بوذ ، باقى همه اوساط النّاس باشند . و لا شكّ خوشآواز در هزار و صذ زيادت از آن باشند كه در ده و بيست و سى . و جون غير عقلا تمام ديكران را همه
هامش
( 1 ) - در اينجا شش سطر خالى است .