و هم در اثناء اين بحث كه بنده تقرير كرد ، عرضه داشت كه علوم كه ، آدمى را در آن شروع توانذ بوذ ، جند نوع است : يكى از آن علم رياضى است و هيأت و مجسطى كه برهانست . و نجوم و حساب . هر يك جزوى است از آن منجّمان كه تنها علم نجوم دانند . بر آنجه صاحب علم هيأت دانذ ، به تمام واقف نباشند . و همجنين آنان كه تنها علم هيأت دانند آنجه صاحب مجسطى دانذ به تمام ندانند و على هذا .
و همجنين علم طبيعى كه طبّ جزوى است از آن ، آنجه بعلم طبيعى بدانند طبيب آن را به تمام ندانذ ، و صاحب علم طبيعى كاملتر باشذ از طبيبى كه تنها علم طبّ دانذ . و مثال علم طبيعى جنانست كه درختى بزرك كه آن را شاخهاء بزرك و كوچك بسيار بوذ و طبّ يك شاخ باشذ از آن . از آن درخت بس درخت با همه شاخها بهم معظمتر و قوىتر باشذ از يك شاخ آن ، و مثالى ديكر از ان علم طبيعى و طبّ همجنانست كه مثلا تصوّر كنيم كه خراسان ، علم طبيعى است و طبّ ، نيشابور كه آن شهرى است از جمله شهرهاء خراسان .
باذشاه اسلام خلّد ملكه فرموذ كه : بعلم طبّ جه جيز بدانند و بعلم طبيعى جه جيز ؟ عرض افتاذ كه : از آن جمله كه طبيب دانذ يكى آنست كه دانذ كه اجسام مركّبند از جهار عنصر . امّا آنجه جرا از جهار عنصر مركّباند و از سه يا دو نه ؟ يا خوذ در اصل عناصر جرا چهاراند . و كم و بيش نيستند ؟ طبيب آن را ندانذ و بعلم او تعلّق ندارذ . آن را صاحب علم طبيعى دانذ ، و احوال آن بعلم طبيعى تعلّق داشته باشذ . و صاحب علم طبيعى كاملتر از صاحب علم طبّ باشذ . و آنجه صاحب علم طبيعى دانذ كلّىتر از آن باشذ كه طبيب دانذ . و علم طبّ جزوى باشذ از اجزاء علم طبيعى . و صاحب طبيعى كليّات و جزويّات آن علم دانذ ، و طبيب يك جزو دانذ از اجزاء طبيعى .
درين موضع باذشاه اسلام خلّد ملكه دو ايراد فرموذ :
يكى آنك فرموذ كه : صاحب علم طبيعى را كه كفتى كه كلّيات دانذ ، اكنون دعوى تو آنست كه او بر همه كلّيّات واقف باشذ و توانذ دانستن ! ؟ . عرض داشتم كه نه ! فرموذ كه : سخن تو هم اينجا بذين مقدار متناقض شذ و غرض ما حاصل آمذ .
ديكر آنكه بنده عرض داشته بوذ كه : كمال بعلم است .
فرموذ كه : اكر طبيبى حاذق باشذ كه در علم طبّ ، تمام ماهر و كامل باشذ . و شخصى
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 184
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٨٤