علّت را نيز بالضروره بايذ كه باشذ زيادت از آنج در معلول بوذ و همجنانك آن [ 80 ] صفات خاصّهء او بذو منتهى ميشوذ و بهيج يكديگر متعلّق نه . و به غير منتهى نمىتوانذ شذ الّا بذو .
بس وحدت بذو منتهى ميشوذ ، و وجود همجنين ، و تمامت صفات كامله همجنين . جنانجه هيج كمالى نبوذ الّا كه بذو منتهى شود كه : « منه بدأ و اليه يعود » . و هر جند اين معنى و تقرير ، مبرهن و روشن است ، لكن مثالى از آن بگوئيم تا روشنتر شوذ . و مثال آن جون در معظمات باز نمائيم واضحتر توانذ بوذ خصوصا جيزى كه معلولات آن عظيم بسيار بوذ . و جون كفتهاند : « حدّث عن البحر و لا حرج » . و هر جند دريا به نسبت با عظمت صفات او تعالى و تقدّس مانند قطره باشذ با دريا و كفتهاند ، شعر :
جو قطره بر ژرف دريا برى * بديوانكى ماند اين داورى
لكن از سر عجز ، و آنكه كفتهاند كه : جهت نموذار بعضى ، از بحرى قطره كفاف بوذ و حقّ تعالى مىفرمايد :
« إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها »
« 1 » .
جهت مثال علّت اولى ، بحر را مثل مىسازيم و مىكوئيم كه : در آن شكّ نيست كه به حكم آيت كه فرموذه كه :
« مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍّ حَيٍّ »
« 2 » ، تمامت ممكنات اجسام سفلى ، بىاجزاء آب نتواند بوذ كه آن از كرهء آب مستفاد توانذ بوذ . و نيز بعضى اقسام به ثانى الحال ، به دريا و روذخانها كه از آن مستفاد بوذ محتاج و بذو مخصوص باشند ، مانند تمامت حيوانات و نباتات و ديكر اجسام ، كه بذان مخصوص است ، خصوصا حيوانات و نباتات آبى كه آن عظيم بسيار است . و حصر و ضبط آن ، هر كس نتوانذ كردن . و نيز تمامت آبها از روذخانهاء بزرك و كوجك و قطرات باران و برف ، كه همه از روى طبيعت مايل مركز خوذ باشند . جون باران ببارذ ، قطرهقطره همه جمع شوذ و در جوئى روان كردذ . و آن جوى بجوئى ديكر بيوندذ . و باز آن جوى بجويها . و از جوانب هزار و ده هزار ، تا ماننده روذخانهاء فرات و دجله ، جوى بهم بيوسته و بعضى جويهاء ديكر ، كه از جشمها و كهريزها روانه شذه باشذ ، بهم بيوندذ ، و ديكر روذخانهاء بزرك شذه . بعضى از صفات دريا كه در ديكر جويها نباشذ در آن باديذ آيد و بعظمتى و هيبتى هر جه تمامتر ، جنانكه كفتهاند :
از آب فرات و دجله روذى زايذ * بس موج زند كه بيل را بربايذ
هامش
( 1 ) - البقرة ( 2 ) : 26
( 2 ) - الانبياء ( 21 ) : 30