جشمها و باران و برف مالاكلام ، در وجود معلول درياء محيطاند . بعضى بوسايط اقرب ، و بعضى بوسايط ابعد . اكر كوئيم از وجود فحسب تابع دريااند ، و در ديكر صفات از مايعيّت و صفا و بلّت و غيره تابع دريا نيستند ، جكونه متصوّر و مسموع و مقبول و معقول توانذ بوذ ؟ بل جنان متصوّر بوذ كه هر كمال كه در درياء محيط باشذ به تمام در ديكر درياها و آبها نباشذ .
و اكر قايلى كويذ كه بسيار صفات در ديكر آبها مىيابيم كه آن در درياء محيط نتوانذ بوذ . كوئيم : آن جيزها بوذ كه از صفات كمال نبوذ ، بل نقصان ، مانند عفونت و كدورت و ديكر صفات و كيفيّات بذ ، كه بواسطهء زمينهاء بذ و هواهاء عفن در آن باديذ آمذه باشذ . و بعضى حيوانات كه از مانند آن عفونات باديذ آمذه باشند كه آن در درياء محيط نباشذ . و آن مناسب آنست ، كه بعضى احوال و كيفيات مختصر از ممكنات كه باشذ ، مانند احراق آتش و خواصّ هر جيز ، و افعال ذميمه كه در هر جيز و هر كس باشذ ، كه آن نه از كمال بوذ .
و بذين تقرير و مقدّمات و مثال و نظاير كه تقرير رفت ، جكونه متصوّر بوذ كه وجودى باشذ كه آن علّت ديكر موجودات بوذ ؟ كه آن همه معلول او باشند و در آن معلولات صفات بسيار از عظمت و كمال بوذ . و كويند كه از آن صفات هيج در علّت نيست و آن همجنان باشذ كه كويند كه : بلّت و مايعيّت و صفا و تموّج و حيوانات آبى و حمل كشتى در درياء محيط نتوانذ بوذ . و اين معنى معكوس است . جه اكر كويندكى بعضى از آن صفات كى در معلول باشذ و در علّت نشايذ ، بل واجب باشذ . جنانجه در مثال مذكور بازنموذيم ، يا كويند كه بعضى صفات و كيفيّات جزوى با رذايل و نقصان در معلول باشذ كه در علّت نباشذ هم روا بوذ . جنانجه واقع است .
و در مثال بازنموذيم ، و عجب فكرى باشذ كه كويند : خذاى تعالى منزّه و مستغنى است از حيوة و علم و قدرت و فضل و كرم و سمع و بصر و غيره . و آن همجنان باشذ كه كويند : دريا مستغنى است از بلّت و مايعيّت و صفا و تموّج و كشتى برداشتن و حيوانات آبى كه در آن باشذ . و مانند آنكه كويند كه : باذشاه مستغنى است از آنج [ 79 ] او را ملك و تاج و تخت و لشكر باشذ ، يا كويند كه : نبى از ان مستغنى است كه او را عقل و علم و معجز و كمال باشذ و على هذا ، هر جند بلفظ استغنا و تنزيه كويند ، الّا دريا و باذشاه و نبى بيزارند از آن مدح ، و مدّاحان كه مانند آن ستايشى كه از هزار مذمّت بتّر است كنند و
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٥١