است كفته شذه ، درين وقت جون اينجايگاه در بايست بوذ نوشته ميشوذ . كوئيم : دليل بر دانستن آنكه در موجودات ، واجب الوجود هست ، آنست كه اكر همهء موجودات ممكن الوجود باشند آن مجموع را سببى و علّتى بايذ ، و آن نشايذ كه نفس او باشذ بسبب آنكه علّت هر جيزى برو مقدّم باشذ ، و نيز نشايذ كه بعضى از آن باشذ بسبب آنكه همجنانكه بر آن بعضى موقوف بوذه باشذ ، بر غير آن نيز موقوف بوذه باشذ . بس موجودى غير از تمامت ممكنات باشذ و آن بالضروره واجب الوجود بوذ ، و انتهاء همهء ممكنات به او ضرورى ، جه او خالق همه باشذ ، جنانكه فرموذه :
« اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ »
« 1 » ، و او بر تمامت مقدّم باشذ .
بس اوّل مطلق او باشذ ، يعنى اوّلى باشذ كه فرض كنند كه بر وى جيزى مقدّم نشايذ كه باشذ و الّا او اوّل مطلق نباشذ . بس اوّل الاوّلين باشذ بالضروره . و اطلاق لفظ اوّل الاوّلين برو ، جهت آنست كه اوّلها بسيار باشذ ، جه هر عددى را و هر جنسى را مبدئى باشد ، كه اوّل آن توانذ بوذ . و آن عدد و آن جنس بذو منتهى كردذ ، امّا اوّل همه اوّلها نباشذ . و اوّل همه اوّلها ذات حقّ توانذ بوذ .
برهان دوم : بر آن وجه كه استدلال از معلول بعلّت كرده ، ثابت كردانيم ، و واجب آنكه اوّل جند مقدّمه بگوئيم تا بعد از آن ، آن معنى را در معلول بازنموذه استدلال كنيم بعلّت ، تا در علّت ، نيز بر آن برهان ثابت كردذ .
مقدّمهء اوّل : و آن معانى كه در اين مقدّمه است ، آنست كه آن را جهت اثبات فاعل مختار كفتهايم . و هر جند آن بحثى ديكر است . لكن جون در ضمن آن اثبات كرده كه هر كمال كه در معلول باشذ ، بايذ كه در علّت نيز باشذ . و درين بحث ، بموجبى كه كفته شذ ، ضرورتست كه بيان كنيم كه هر كمالى كه در معلول باشذ ، بايذ كه در علّت نيز باشذ بزيادت [ 77 ] از آنجه در معلول بوذه باشذ ، تا استدلال از معلول بعلّت كرده مبيّن كردانيم ، هر ممكنى را صفتى و خاصّيّتى جند هست كه بذو مخصوص باشذ و آن منتهى ميكردذ ، به دو و بهيج جيز ديكر متعلّق نبوذ و آن امرى است ممكن ، و هيج ممكن نباشذ كه اين صفت مذكور منتهى شذن متعلّقات او بذان منتهى نكردذ . بس بايذ كه آن صفت و خاصّيّت
هامش
( 1 ) - الزمر ( 39 ) : 62