نتوانذ بوذ .
كوئيم : آن جيزهايى بوذ كه از صفات كمال نباشذ بل نقصان باشذ مانند عفونت و كدورت و ديكر صفات و كيفيّات بذ كه بواسطهء زمينهاء بذ و هواهاء عفن هر دو باديذ آمذه باشد . و بعضى حيوانات كه از آن عفونات باديذ آيذ كه در درياء محيط نباشذ ، و آن مناسبت آنست كه بعضى احوال و كيفيّات مختصر در ممكنات مىباشذ . مانند حرقت آتش و خواصّ هر جيز و افعال ذميمه كه در هر جيز و هر كس باشذ كه آن نه از كمال بوذ .
و بذين تقرير و مقدّمات و مثال و نظاير كه بتقرير رفت جكونه متصوّر بوذ كه وجودى باشذ كه آن علّت ديكر موجودات بوذ كه آن همه معلول او باشذ و در آن معلولات صفات بسيار از عظمت و كمال . و كويند كه از آن صفات [ 69 ] هيج در علّت نيست و آن همجنان باشذ كه كويند كه بلّت و مايعيّت و صفا و تموّج و حيوانات آبى و حمل كشتى در درياء محيط توانذ بوذ . و اين معنى معكوس . جه اكر كويند كه : بعضى از آن صفات كه در علّت باشذ در معلول نيز باشذ ، بل واجب آنكه ، جنانجه در مثال مذكور بازنموذيم ، تا كويند كه بعضى صفات و كيفيّات ، جز وى با رذايل و نقصان در معلول باشذ ، كه در علّت نباشذ هم روا باشذ ، جنانجه واقع است . و در مثال بازنموذيم .
و عجب فكرى باشذ كه كويند : خداى تعالى منزّه و مستغنى است از حيوة و فضل و علم و قدرت و كرم و سمع و بصر ، آن جنان باشذ كه كويند : دريا مستغنى است از بلّت و مايعيّت و صفا و تموّج و كشتى برداشتن و حيوانات آبى كه در آن باشذ . و مانند آنجه كويند : باذشاه مستغنى است از آنجه او را ملك و تاج و تخت و خزانه باشذ . يا كويند : نبى مستغنى است كه او را عقل و علم و معجز و كمال باشذ ، و على هذا . هر جند بلفظ استغنا و تنزيه كفته باشند . الّا دريا و باذشاه و نبى نيز بيزاراند از ان مدح و مدّاحان مانند آن ستايشى كه از هزار مذمّت بتّرست ، كنند و آنجه كفتهاند كه :
از وكيل در بذ تباه كردذ كار
اين معنى است . و تنزيه و استغناء او تعالى و تقدّس ، آن باشذ كه از هر جه فانى و متغيّر و متبدّل كردذ و نقصان در آن بوذ ذات او را مستغنى و منزّه دانند و كمالات بذو حوالت كنند :
« سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً »
« 1 » و اللّه اعلم و احكم .
هامش
( 1 ) - الاسرا ( 17 ) : 43