بذان ماهر كردذ ، و بذان جدّ نمايذ ، جيزهاء ديكر كه مانندهء آن باشذ ، تصرّف او در آن آسان شوذ . هر جند آن جيز بعد از آن بكارى نيايذ و اكر نيز بكارى آيذ ، به همان كار كه او بذان مشغول باشذ نيايذ ، و مانند اين قضيّه بسيار است . حاليا درين موضع بيتى مناسب يافت كه كفتهاند ، شعر :
هر جا كه عمارتى نو آغاز كنند * در بستن طاق آن خوى ساز كنند
طاق جان را كه تن درو خو بستند * جون طاق تمام كشت خود باز كنند
غرض از بستن خو كه به زحمت و خرج بسيار برآيذ ، جيزى ديكر بوذ . بعد از آن خو باز كنند ، و خراب كردانند ، و باز به همان كار جهت همان طاق بكارى نيايد مكر بكارى ديكر .
همجنين حكما اين مغلطه باديذ كردهاند تا امتحان فكر زيركان كردذ و در آن فكر كنند . و هر جندان به جائى نرسذ ، و فى نفس الامر از آن جيز فايده نبوذ ، لكن جهت فهم و ادراك معانى دقيق به كار آيذ ، مانند آنكه سنك سانه كارد را تيز كردانذ . هر جند سنك سانه در وقت عمل كارد مدخلى ندارذ ، لكن كارد بذان تيز شذه باشذ ، و علّت غائى كارد و ماهيّت آن ، جيزى ديكر است كه سانه را در آن هيج مدخلى نيست .
همجنان مانند اين مغلطه و اشكالات ، بمثابت سنك سانه است ، تا فكر بذان تيز و درّاك شوذ و مانند آن مغلطه جهت امتحان اذهان باديذ كردهاند . و بعضى بجدّ و بعضى بهزل و بازى مردم از همديگر برسيذه و برسند ، و هر جند سخنى باشذ بىبنياذ و بىنتيجه . سايل جهت آنكه دانذ كه نتيجهء حقيقى نمىدهذ جهت غرض مذكور سؤال كنذ تا آن را جوابى جزم ، جنانكه تمام صحّتى داشته باشذ نتوان كفتن . و جون جنين باشذ جواب آن نه بر سبيل تأويل متصوّر بوذ و نه بر سبيل تحقيق و واقع ، و هر كه تصوّر كنذ كه بسعى و فكر تمام جواب آن بر سبيل تحقيق كفتن ميسّر نتواند بود ، آن از نقصان علم او باشد ، جه محال تصوّر كرده باشد .
امّا آنجه كفتيم كه جواب آن بر سبيل تأويل كويند ، آنست كه كوئيم :
بسيار جيزها هست كه ازو افعال و خواصّ مختلفه و احوال نسبى و اضافى مىيابيم ، مانند آنكه بعضى ادويه با وجود آنكه فى نفس الامر ، همه از جهار عناصر مركّب باشذ ، كه آن هر جهار مختلفاند . لكن تركيبى ديكر ثانى درو باشذ . مانند كشنيز و كل سرخ و ريوند صينى و امثال آن كه در يك حالت هم تبريد كنذ و هم تسخين . تبريد من وجه ، و تسخين من وجه ، و جهت اينست كه اطبّا روا نداشتهاند كه بر ماش را با وجود آنكه