و بنابراين تقرير و مقدّمات مىكوئيم : جون مردم همواره مرك خويش و بيكانه و دوستان و عزيزان مشاهده كنند ، از آن متواتر متنبّه كشته ، در امور دنيا ، خصوصا در امورى كه متضمّن خير باشذ ، كوشند . و در تحصيل آن اجتهاد و سعى نمايند ، بمثابت آنكه كسى كه او عزيمت سفر كنذ و محقّق دانذ كه بزوذى به سفر مىبايذ رفتن ، بكارسازى « 1 » مشغول شذه در آن استعجال نمايذ . جندانكه اهتمام او به سفر زيادتتر و عزم او بنزد او حازمتر باشذ ، كارسازى سفر بجدّتر و زوذتر كنذ ، و انديشذ كه نباذا كه جون ناكاه همراهان باديذ آيند و بىاختيار سفر بايذ كردن نتوانذ . ازيشان بازماندن بضرورت روانه بايذ شذ . اكر كارسازى نكرده باشذ ، هم در سفر و هم در مقصد بىبرك و بينوا كردذ ، و خائب و خاسر مانذ . و اكر كارسازى كرده باشذ ، هم در راه با توشه بوذ و هم امتعهء نيكو كه لايق آن مقصد باشذ ، خريده و با خوذ داشته باشذ . هم آنجا بذان كسب كنذ و هم ناموس و حرمت او را سوذ دارذ و در آن مقصد مشهور شوذ ، كه خواجهء نيكو با جندين امتعهء كوناكون رسيذ و او را بذان واسطه هم شهرت و حرمت و هم كسب بسيار باشذ . و اكر در آن تقصير كرده باشذ ، قضيّه برعكس آن باشذ ، بموجبى كه شرح داذه شذ و اين بيت بهلوى اينجا مناسب يافت كه كفتهاند :
ار بناذانمان كوبى روائى * ممابى خور و زن بىبشمائى
ور نهر زندمان با لالين دشت * واى بج و دران ديم اج سيائى
واى بر آن كسان كه بواسطهء فكرهاء ركيك و خسيس و انديشهاى باطل ، بىفايدهء ما فات كه آن تداركبذير نبوذ و كس بر جارهء آن قادر نه ، مانند مرك كه بنزد عالميان مثل مشهورست كه كويند : « فلان كار نه مرك است كه آن را جاره نبوذ » ، دل بر آن نهذ و بواسطهء آن خوذ را و فكر خوذ را بريشان كردانذ و از امور ديكر بازمانذ . و بموجبى كه ياذ كرده شذ غفلت نموذه به تحصيل توشهء آخرت مشغول نكردذ . و كسانى كه خواهند كه زندهء جاويذان شوند ، بيكباركى التفات بمرگ و لذّات دنيا نيز نكنند . و بموجبى كه حكيم سنائى كفته كه ، شعر :
هامش
( 1 ) - در اصل : « بكارى سازى »