و هم امام افضل الدين بر آن اعتراض كرده و كفته كه حينئذ صادق باشذ كه هر جه همه كس را مجهول مطلق ، هيج كس بر آن حكم نتوانذ كرد و اشكال عايد كردذ .
و در اين ، ابحاث و قيل و قال بسيار كردهاند . امّا استقصا در ان بتطويل انجامذ .
خلاصه آن اينست كه ذكر كرده شذ . و اللّه اعلم بالصّواب .
و جون از اقاويل حكما و نقل سؤالات و اعتراضات فارغ شذيم ، اكنون آنجه ما را درين مسأله در خاطر آمذه ياذ كنيم .
مىكوئيم : اين اشكالى است غير واقع ، جه تا قايل اين محال و مجهول نكويذ ، اشكال روى ننمايذ . و درين قضيّه جرم قايل راست ، كه جيزى كه نبايذ كفتن و محال است مىكويذ ، و اشكال و محال كوئى خوذ را ايراد ميكنذ . بس كوئيم قايل را محال و مجهول نبايذ كفتن تا اشكال واقع نكردذ . و يقين كه هر بنياذ كه بر محال نهند ، محال بوذ .
و كفتهاند : « جواب الفاسد بالفاسد » .
و كوئيم : جه واجب باشذ كه كسى جهت جيزى كه نباشذ محالى باديذ كنذ يا اشكالى كه آن نيز محال بوذ باديذ كنذ ، و فكر بجواب آن مشغول كردانذ كه جارهء جواب جهت آنكه محال بوذ نباشذ . و درين صورت بهترين وجهى و جوابى آنست كه كويند : قايل را محال و مجهول نبايذ كفتن و نبايذ انديشيذن ، تا جوابى محال و مجهول كه آن بجايى نرسذ نبايذ انديشيذ .
و حكايتى معروفست كه : وزيرى با باذشاهى كفت كه حيوانى هست كه آتش مىخورد ! و با وجود آنكه واقع و موجود بوذ ، بسبب آنكه باذشاه و هر كس آن را نشنيذه بوذند و آن از عجائب و نوادر است او را استوار نداشتند و استبعاد [ 53 ] نمودند . و وزير در محفل باذشاه كه جمعيّت اكابر اطراف عالم بوذ خجل و شرمسار شذ ، و هراسان كشت ، از آنجه بمحال كوئى و كزافانديشى منسوب كردذ . جاره آن ديذ كه بذان ولايت فرستاذ كه اشتر مرغ آنجا مىباشذ ، و جند اشتر مرغ بياورد تا اكر بعضى در راه بميرذ ، بعضى آنجا رسذ . و بعد از سالى بياوردند و بر باذشاه عرض كرد ، و سخن خود را ثابت كردانيذ . باذشاه بسنديذه داشت . و لكن با وزير كفت : تو مردى صاحب ناموس و مقبول و معتبر و موقر و متمكّنى . و از آن جهت لايق وزارت و مقدّم و بيشواى اركان دولت من شذه ، جرا بايد كه سخنى كوئى كه بنزذ مردم محال و مستبعد نمايذ ، تا تو از آن شرمسار و بذنام شوى ، و
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٩٨