بيك سال بسعى تمام آن را ثابت توانى كردانيذن ، و هر جند بنزد من و جماعتى ، كه اكنون بنزد من حاضراند ، شذ . جماعتى ديكر كه در آن مجلس حاضر بوذند و از اطراف ولايات آمذه و اكنون بولايت دور و نزديك مراجعت كردند ، اين حال بنزد ايشان ثابت نكشت و لا شك كه ايشان بطريق تحفه جهت اهل آن ولايت برده باشند و بشيوهء انكار و استبعاد با ايشان كفته و شايع كردانيذه . و اين معنى هم نام مرا و هم نام ترا زيان داشته ، و اكنون اصلاح آن جنانجه بايذ دست ندهذ ، جه آن جماعت كه شنيذه باشند و منكر شذه ، جمع كردن و بذيشان نموذن متعذّر توانذ بوذ ، و تدارك نتوانذ بذيرفت .
لا شك همه ملازمان حضرت را نصيحت ميكنم تا من بعد سخنانى كه آن نادر باشذ ، و هر كس آن را استوار ندارذ . و اكر نيز موجود و واقع باشذ ، نكويند . جه بموجبى كه ياذ كرده شذ . آن مخلّ و سبب بذنامى توانذ بوذ . و اكنون جون وزيرى سخنى كه آن واقع و موجود و ممكن بوذ ، تقرير كرد . آن همه زحمت با سر او آمذ و عاقبت تدارك بذنامى نتوانست كردن .
جه واجب بوذ كه علما كه ازيشان محال و مجهول كوئى بهيج وجه متوقّع نبوذ و اكر كويند نابسنديذهتر بوذ ، جيزى كه غير واقع و محال و مجهول بوذ كويند كه اكر سالها بتدبير آن مشغول شوند ، نه بمحسوس و نه بمعقول ، ثابت نتوانند كردن ، جه محال و مجهول بوذ . و اين جيزى است كه اسم و لقب خوذ با خوذ دارذ و دلالت بر احوال آن ميكنذ كه اثبات آن محال بوذ . و لا شك جنان عالمان بمحال و مجهول كوئى منسوب شوند . و اكر محال و مجهول جاهل نيز كويذ ازو نالايق بوذ . و عجب دارند تا جرا محال ميكويذ و بمجهول مشغول شوذ و بر جهل او حمل كنند . و حكيم سنائى كفته كه ، شعر :
علم كز تو ترا بنستانذ * جهل از آن علم به بوذ صذ بار
و جون عامّيان و جاهلان مانند اين سخن و محال و مجهول باديذ نتوانند كردن و علما آن را باديذ كننده باشند ، و كويند درين صورت عامّى جاهل را مصيب دانيم يا آن عالم محال كوى مجهولانديش را ! ؟
و در حكايت شنيذهايم كه در شهرى زركرى بوذ در غايت مهندسى ، جنانجه هر جه در صنعت زركرى ممكن باشذ كه بسازند او توانستى ساخت و از عهدهء آن بيرون آمذ .