تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
شخصى خواست كه او را مقرّ آرذ بذانجه از ساختن بعضى جيزهاى عاجز است . بيش او رفت و بحضور جمعى با او كفت كه : تو دعوى استاذى ميكنى ! ، من جيزى به تو دهم كه سر و بن آن را در زر گيرى ، يقين شوذ كه استاذى تو بكمال است . كفت : شايذ . آن شخص باذى از دهن بيرون آورد و كفت سر و بن اين را بايذ كه در زر گيرى ! . زركر بجواب كفت كه : شرط آنست كه تو سر و بن آن در دست گيرى يا به من سبارى ، تا من آن را در زر گيرم ، و الّا محال نكوئى و مجهولى نكنى . اين سؤال مجهول و محال از آن قضيّه كه آن شخص مذكور از زركر التماس نموذ ، محال‌تر است . و بهترين وجهى آنكه كس محال و مجهول نكويذ و نينديشذ تا به زحمت انديشه ، جواب آن كه آن محال بوذ ، كرفتار نشوند . و كويند كه شخصى خصيهاء خوذ در مشت كرفته بوذ و مىفشرد و فرياذ مىداشت كه درد ميكنذ ! . شخصى كه بر آن حال واقف كشت ، كفت اين علاجى آسانست . خويشتن دست از خصيه باز كير كه اين عين علاج است . اين نيز مانند آن قضيّه كه جون خوذ محال و مجهول نكويذ ، هيج اشكالى وارد نكردذ . جه آنجه مىكويذ وجود ندارذ ، لا موجود را ميخواهذ كه بطريق محال موجود كرداند و اين محال است . و بنا بر محال نهاذن محال توانذ بوذ . و اكر كسى تصوّر كنذ كه جيزهاء محال و مجهول بر وجهى كه مشكل و مغلطه نمايذ ، كفتن علم و هنر است ، آن امرى عظيم آسانست . و اكثر مردم بر آن قادر توانند بوذ . و به همين قدر مقيّد كه مجال و رخصت يابند ، رسوم از بيش بركيرند و هر جه بر زبان ايشان آيذ از كزاف كويند . و اتّفاق افتاذ كه اين ضعيف در عنفوان جوانى استرى زينى نيكو داشت و با خوذ به شهر همدان برده بوذ . [ 54 ] آنجا شخصى عزيز بسيار هنر بزرك قدر دوست داشت ، نام او خواجه صدر الدّين قزوينى رحمه اللّه . او نيز استرى زينى نيكو داشت . با همديگر بباغى رفته بوذيم . او وصف استر خوذ مىكرد ، و من وصف استر خود مىكردم . و در آن باغ جوئى تمام فراخ بوذ . كفتم : اين استر كه درين باغ رها كرده بوذم ، جون خواستند كه آن را بر بكيرند و مىدويذ ، جون بذين جوى رسيذ ، بر بالاء آن بازجست ، جستجوى ، جويى فراخ‌تر از آن بوذ كه هر جهارباى بذان باز توانذ جست ، استوار نداشت . و در جواب كفت كه پريروز كه جمعه بوذ ، اين استر را برنشسته به مسجد جامع رفته بوذم . در وقت باز كشتن ناكاه اين استر هوا كرفت و بسر كنبذ جامع در جست و راست بدر خانهء من فرو آمذ . و كفت : اين سخن جهت آن مىكويم كه تو محال كفتن آغاز كردى و فكر و زبان