نامتناهى ماندن مفقود ماندى . و جهت آنكه مردم را بايذ كه در مرتبه و عمر متساوى و هم بزرك باشند ، كه اكر نجنان بوذى همه راضى نبوذندى ، جه خواستندى كه بر همديگر راجح شوند .
و اكر فرض كنيم كه ايشان را اين داعيه بر همديگر راجح شذن نبوذى ، صفت غيرت مفقود ماندى و هيج كس در تحصيل كمالات سعى و كوشش نكردى ، و عبادات حق نيز بر خوذ واجب ندانستندى و بدان التفات ننموذندى . و حق تعالى انسان را به حكم :
« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ »
« 1 » آفريذه و تمامت ضوابط آفرينش كه همه آن جنانست كه مىبايذ . اكر برين وجه بوذى كه ياذ كرده شذ ، بخلل آمذى ، بلك وجود آن نبوذى . جه برهان قائم است كه خلقت بىمناسبت محال بوذ . و بر تقدير آنكه اكر بطريق محال كسى تصوّر كنذ كه صفات او تعالى و تقدّس و صادرات آن شايستى كه متناهى بوذى [ 45 ] ، با آن تفاوتهاء بىنهايت كه تو تقرير كردى كه سبب نامتناهى بوذن آنست ، حاجت نبوذى و همه متساوى بوذندى .
جواب آن كسان كه جنين تصوّر كنند ، آنست كه كوئيم : كسانى كه از ابتدا تا انتها آفريذه شذه و شوند كه مرتبهء ايشان به همديكر متقارب باشذ ، لا شك كروهى عظيم بسيار باشند ، جنان تصوّر بايد كردن كه آفرينش همانست كه همه متساوىاند و ديكرها بزيادت آفريذه شذه . و مثال آن جنان تصوّر بايذ كرد كه شخصى كرسنه را داعيهء برنج بدانه خوردن باشذ و در مطبخ روذ ، و در آنجا مطبخى ، آش بسيار بخته باشذ و برنج بدانه نيز باشذ .
جون او را برنج بدانه بايذ و موجود و معدّ باشذ او را نرسذ كه : اعتراض كنذ كه جرا اين آشهاى ديكر هست ! جه مطبخى كويذ كه آنج ترا مىبايذ هم هست ، آن را بردار و ديكرها بندار كه نيست ! جه بزيادت از آنست كه منتهاء همّت تو است و ترا مىبايذ . و اين آشهاى ديكر جهت خوان باذشاهست ، ترا با آنجه كار ! و مع هذا جون همه اجناس و انواع و اصناف و طبقات صادرات را . . . . . . « 2 » . كردانند بمساوات عظيم نزديك باشند . و بهر يك احتياجى دون احتياج غير . مثلا جنانجه باذشاهى را خزانه باشذ كه جندان زر كه خواهند در آن باشذ ، اكر جامه در آن نباشد . بوقت آنكه خواهند كه خلعت بمردم دهند زر بجامه
هامش
( 1 ) - الذاريات ( 51 ) : 56
( 2 ) - در اصل خالى است .