آدمى درازتر مناسب آن ادوار بوذه ، و اكنون مشاهد و محسوس است كه بحسب مزاج هر ولايتى كه درازى و كوتاهى عمر اهل آن ولايت در قوّت و لا قوّت و اشكال و الوان و طبيعت ايشان تفاوتهاست و در ان شك نيست كه معتاد و معيّن است كه جهت يك مصلحت مصالح بسيار كلّى را باطل نتوان كرد بلك جهت مصلحتى كلّى ترك بسيار جزويّات بايذ كرد و آنجه مشهور است ، و كفتهاند :
باذشاهان از بىيك مصلحت صذ خون كنند
اين معنى است . جون وضع دنياء زمانى و مكانى بر وجهى كه مناسب همديگر است ، نهاذه و همه بر يكديگر مرتّب كرده ، آفريذه شذه كه آن صفت عدالتست . اكر بعضى از آن بكردانند ، نامناسب بوذ و صفت عدالت مفقود كردذ . و جهت آنكه تا قدرت تمام بازنموذه باشذ ، فرموذه كه :
« أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ »
« 1 » ندا در داذه و فرموذه كه :
« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي »
« 2 » و جون عقبى و در آن زنده شذن و مخلّد كشتن ، بر وجهى كه مرض و زحماتى كه درين عالم كون و فساد است ، نبوذ . لا شك كرمى و رحمتى باشذ باضعاف اضعاف آنجه بيشتر ازو فوت شذه باشذ . بلك آن زندكى جاودانى بوذ و آن قدرتى عظيم باشذ با فضلى هر جه تمامتر . و آنجه انديشه كنند كه مردن و فنا و هلاك غير اختيار حقّ باشذ ، يا صورت ظلم داشته باشذ . بذين تقريرات كه كرده شذ عين رحمت و كرم و شفقت و فضل و قدرت تمام بوذه باشذ .
و اكر قائلى كويذ كه : ما را زنده كردانيذن و ببهشت جاوذانه رسانيذن ، تحيّر و تردّد است ، و هر جند به اعتقاد قبول كردهايم ، لكن بطريق معقول و محسوس معلوم نكرده .
جواب كوئيم : ما در بيان و تحقيق آن ، « رساله در حشر اجساد و ابطال تناسخ » ساختهايم و در كتاب « مفتاح التفاسير » كه از مصنّفات اين ضعيف است مدرج كردانيذه . اين معنى در آنجا بادلّه و براهين نقلى و عقلى ثابت كردانيذه .
از آنجا مطالعه كنند تا حقيقت آن ، از آنجا معلوم كردذ و خاطر ايشان مطمئنّ شوذ ، ان شاء اللّه وحده .
هامش
( 1 ) - المؤمنون ( 23 ) : 115
( 2 ) - الفجر ( 89 ) : 27 - 30