دو منسوب بوذ بعنصرى جنانجه واقع است كه حسّ شمّ و سمع را در بعضى احوال با هم مانندكى هست . لا جرم آن هر دو منسوبست . .
و اين معنى را خواجه امام فخر الدين رحمه اللّه در كتاب مباحث مشرقى كفته و نقل از شيخ مىكند كه حسّ هر جند غليظتر . مقاومت او با محسوس زيادت باشذ و تأثر او از ان بيشتر باشذ . لا جرم ادراك او قوىتر بوذ . و هر جند لطيفتر مقاومت او با محسوس كمتر باشذ و تأثر او از ان بيشتر . لا جرم ادراك او صعبتر باشذ . مثلا جشم ، جون ادراك او بواسطهء نور است و آن بنار اشبه است كه الطف عناصر است . لا جرم تألّم و التذاذ او بمبصرات ملايم و غير ملايم عظيم اندكست . و سمع و شمّ كه بواسطهء هواست كه حامل صوت و رنج است و آن از آتش بيك طبقه نازلتر است و غليظتر . لا جرم التذاذ او و تألّم او زيادتست ، و قوّت ذايقه جون ادراك او بواسطهء مائيّت كه لعاب اوست ، و آن از آتش و هوا غليظتر است . لا جرم لذّت و الم آن عظيمتر است و ادراك ملايميّت و منافرت درو بس ظاهر ، و حسّ لمس چون ادراك او بواسطهء اجزاء عصبانى است كه ارضيّت برو غالب است ، الم و لذّت او در غايت قوّت است . و اين تقرير و بيان مناسب آنست كه ما تقرير كرديم . و اللّه اعلم و احكم .
جواب سؤال سوم : حكيم فرنك مذكور كه كرده و كفته كى مقرّر است كه هر جسم كه باشذ آن را حيّزى بوذ . و بسيط بحيّز محتاج نبوذ . اكنون اكر جان بسيط است ، بايستى كه آن را حيّزى نبوذى و بدان محتاج نكشتى و مىبينيم كه حيّز آن بذنست ، جه وقتى كه جان در بدن نيست مىميرذ . بس در بدن بوذه باشذ و جون در حيّزى بوذ بايذ كه جسم باشذ و جان جسم نيست . بيان فرمايذ بر وجهى كه اين اشكال مرتفع كردذ ، تا ثواب دو جهانى حاصل شوذ ، ان شاء اللّه وحده .
كوئيم و باللّه التّوفيق كه : جان فى نفس الامر موجود و قائم است و محتاج بذانجه بحيّزى قائم بوذ نه . و بدن است كه بجان قائم است كه بىآن متلاشى شوذ و جان و جان با نفس بهم باقى و ثابت باشد و بىبدن در آن خلل باديد نيايذ ، و لازم نيايذ كه هر جه در حيّزى باشذ بذان محتاج بوذه باشذ ، يا بىآن نتوانذ بوذ . مثلا مانند آنكه شخصى در خانه باشذ كه آن خانه بذو منسوب باشذ و نه خانه ملك او بوذه باشذ و نه او مالك خانه .
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٦٨