تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
اجناس از تدبير دفن كردن و عزا داشتن او مقدم و ضرورت‌تر دانند ، و هر يك از كوشهء آنج بينند و دانند كه حالى موجود است بشيوهء تاراج به قدر امكان ببرند و بنهان كنند . جنان‌كه بيك لحظه آن كار يكسو كنند و او هنوز در حيات باشذ . و جون وفات يابد همه را يكسو كرده باشند ، خصوصا كه آن شخص را اندكمايه جيزى مانده و نقد و سبك باشذ ، بيك لحظه بنهان توان كردن . جنان‌كه از آن هيج اثرى نماند جه اكر شخصى را اموال بسيار باشذ ، شايذ كه همه نتوانند بردن . و همجنانكه از خارج اين فعل از خدم و وارثان و متعلّقان شخص در بردن مال و اندوختهء شخص صادر شوذ در داخل بدن او از اعضاء او برين صورت و مثال صادر كردذ و بموجبى كه ياد كرده شذ . هر جند احوال آن اعضاء نيز همه متعاقب آن بخلل و فساد خواهذ انجاميذ . لكن ايشان را بر فور هنوز خبر تمام از احوال مفارقت حيوة نبوذه و بر مآل خوذ وقوف نيافته باشند . جون فرصت يابند كه كذخداى بدن عاجز شذه و احوال بدن مهمل كذاشته ، فرصت بغنيمت شمرند و مانند آنكه كرك از شبان بوقت فرصت و غيبت او كوسبند درربايذ ، كركان كرسنكى بردهء اعضا آن مقدار خون كه در عروق مانده باشذ ، بيك طرفة العين همه در ربايند و بخوذ كشند . خصوصا در آن حالت كه حيوة در مفارقت كردن باشذ ، فكيف كه تمام مفارقت كرده باشذ . لا جرم بموجبى كه محسوس و مجرّب و مشاهد است ، جون كلو حيوانات ببرند ، اكر بيمار نباشذ ، خون بسيار بيايذ و اكر بيمار باشذ كمتر ، و اكر بيمارى صعب باشذ كه بشرف هلاكت رسيذه باشذ ، اندك خونى از حلق او بيايذ ، و اكر مرده باشذ ، خون نيايد . و فرق آنكه آن حيوان تمام مرده بوذه باشذ ، آنكه خون از كلو او نيايذ و آنجه هنوز حيوة او باقى بوذه باشذ ، آنكه بكم و بيش خونى از كلو او بيايذ . و آنجه تقرير رفت در احوال بيماران كه مرض ايشان متطاول بوذه باشذ و خون ايشان عظيم اندك مانده كفته شذ ، كسانى كه ايشان به قوت بوذه باشند و رنجى نداشته و ناكاه باسباب مختلفه بميرند و اعضا و عروق ايشان از خون ممتلى بوذه باشذ . لا شكّ بايذ كه ميان آن تفاوتى باشذ . همان صورتست كه كفته شذ كه جون شخص متمول بوذه باشذ و بميرذ مال او هر كس از متعلّقان و خدم او بنهان كنند و ببرند . لكن شايد كى بعضى بسبب بسيارى آن بازمانذ . همجنين هر جند اعضا ممتلى باشذ لكن در هيج وقت نمىباشذ كه اعضا ببدل ما يتحلّل
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 63 | رشيد الدين فضل الله همدانى