بوذ . و سبب خلل بسياران از لشكريان هزيمت باذشاه نباشذ و اكر باشذ ديرتر باشذ . مكر وقتى كه آن خلل يا كم يا بسيار كردذ . خون شريان با خون آورده همين سبيل و قياس دارذ و احوال بدن همجنانست كه مىبينيم كه آدمى به غذا زنده مىتوانذ بوذن و جون زيادت مىخورذ از اسباب مردن او يكى همان مىتوانذ بوذن و خصوصا غذا ناموافق و غير صالح و ازينجا كفتهاند ، شعر :
ز كم خوردن كسى را تب نكيرذ * ز بر خوردن به روزى صذ بميرذ
و تا حدّى است كه بعضى از مأكولات بمثابت سمّ مىباشذ و بعضى خوذ سمّ قاتل است . جون خون تمام عفن كردذ ، سمّيت در آن باديذ آيذ . و آن قابل اشدّ و اضعف توانذ بوذ تا به جائى رسذ كه سمّ قاتل كردذ . و همجنين اخلاط ديكر و آنجه اخلاط اصلى بوذ ، بدن صحيح و حيوة بىآن نتوانذ بوذن . و جون آن اخلاط ديكر عفن كردذ ، همان سبيل دارذ كه در خون ذكر رفت . و اين معنى در علم و عقل انسانى كه آن شريفترين صفاتست هم متصوّرست . آنجه علم و عقل نافع است ، شخص را نيكونام و مزيّن مىدارذ و او را زندهء ابد ميكردانذ و آنجه علم و عقل غير نافع بوذ ، او را مذموم و بذنام دنيا و عقبى كردانذ . و تا حدّى رسذ كه اكر شخص در تعقّل خوذ غلطى و سهوى كنذ كشته كردذ و كويذ ، شعر :
همه دانش من و بال من آمذ * جو روباه را موى و طاوس را بر
همجنين خون و اخلاط محمود شخص را نافع بوذ و غير محمود شخص را رنجور كردانذ ، و جون غائله آن زيادت شوذ ، بكشذ ، امّا آنجه در وقت مردن خون جكونه و بجه سبب مفقود ميكردد ؟
كوئيم : خون و اخلاط محمود امرى است طبيعى كه بواسطه حيوة باديذ آمذه باشذ ، و جيزى كه بواسطهء حيوة باديذ آمده باشد ، مادام كه حيوة بقوّت باشذ و در احوال آن خللى صادر نشذه ، لا شكّ احوال طبيعى او برقرار باشذ . جه درين صورت عبارت از طبيعى آنست كه عوارض و لواحق آن جيز مناسب و ملايم و مطابق آن جيز و احوال آن تواند بوذ و جون باسباب متنوّعهء خارجى انحراف و تغيّر بذيرذ و بخلاف آن شوذ ، غير طبيعى آن