هر جند در امراض متطاول ضعيف شذه باشذ و سبب بىغذائى و تحليلات بسيار ، خون ايشان كشته . و با وجود آن اتفاق مىافتد كه بعضى را رعاف باديذ مىآيذ و خون بسيار ازيشان مستفرغ ميشوذ . و مع هذا اكر تصوّر كنند كه بيرى را فصد كنند يا زخمى بريشان زنند ، البته خون ازيشان جارى شوذ . و اين معنى بس ظاهر و محسوس است .
جنانجه در احوال حيوان مشاهد است كه بوقتى كه كوسبندى رنجور شوذ و خواهند كه بكشند تا مردار نشوذ . جون حلق آن ببرند و خون از آن جارى شوذ و اكر نيز اندكى باشذ حكم كنند كه هنوز روح ازو مفارقت نكرده و جهت آن شارع حكم بر حلال آن مىكند . و اكر در وقت حلق بريذن آن باندك و بسيار خون ازو جارى نمىشوذ . حكم ميكنند كه روح ازو مفارقت كرده و حرام مىنهند . جكونه تصوّر كنيم ؟
كوئيم : خون حيوة مطلق است كه حالى كه حيوة مفارقت ميكنذ ، خون نيز مفقود ميكردذ يا نه ؟ و خون جيست ؟ و از بهر جيست ؟ و جرا سرخ است ؟ اميذ مىدارذ كه بيان آن بر وجهى فرمايذ كه حقيقت آن معلوم شوذ .
مىكوئيم و باللّه التّوفيق كه : خون حيوة مطلق نتوانذ بوذ ، جه برهان قائم است كه حيوة جوهرى بسيط است و خون جسمى مركّب . و نيز مىبينيم كه كسى را كه رك مىزنند و يا بانواع ديكر استفراغات خون مىباشذ ، از حيوة او جيزى كم نمىشوذ .
و مزاج بعضى آنست كه در وقت غلبه خون فصد كنند ، خفّت باديذ آيذ . و در بعضى احوال اين معنى تا حدّى باشذ كه البتّه ضرورت شوذ كه جون فصد كنند اكر خون كه در بدن شخص باشذ ، بيرون كنند تا حدّى كه جز خونابهء رقيق نمانذ و بقاء حيوة انسان بعد از آن متوقّع بوذ . و همجنين در امراض حادّه كه از جمله عنايت و رحمت بارى تعالى كه در حقّ شخص بوذ ، يكى آن باشذ كه بحران كرده بطريق رعاف جندان خون ازو مستفرغ كردذ كه خونابه بمانذ و خلاص او بذان استفراغ خون باشذ . و شايذ كه آن رنجورى يك ماه و زيادت باشذ تا زيادت غذائى كه بدل ما يتحلّل او كردذ ، تناول نكرده باشذ . و بسبب بىغذائى و رنج ضعيف كشته باشذ و اخلاط او متحلّل كشته و مع هذا بواسطهء استفراغ آن خون حيوة او باقى مانذ . و بذين تقرير اكر مطلق حيوة شخص بوذى ، بايستى كه به عكس آن بودى و معيّن است كه از غلبهء حيوة نقصان و رنج و مرك نتوانذ بوذ و از غلبه خون رنج متصوّر بلك واقع است . بس مالاكلام حيوة خون نتوانذ بوذ .
و اكر قائلى كويذ كه : كاهى مىبينيم كه جون از شخصى مقدار يك من يا
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٥٥