و ديكر اساطين حكمت زنده بوذندى از مستفيدان حضرت مخدومى بوذندى و بملازمت حلقهء افادت خداوندى مفاخرت و مباهات نموذندى تابنده را از آن سعى مشكور [ 29 ] ترقى حاصل شوذ و جهت قوم خوذ دولتى اندوخته باشذ ، بذين بىادبى ذيل عفو و اغماض مبذول فرموذن مأمول و متوقّع است .
و امّا سؤالات اينست مسئلهء اوّل : آدمى تا مادام كه در حيوة است ، خواه صحيح و خواه مريض ، در عروق او خون باشذ و هر جند در امراض متطاول ضعيف شذه باشند و سبب بىغذائى و تحليلات بسيار خون ايشان كم كشته و با وجود آن اتّفاق مىافتذ كه بعضى را رعاف باديذ مىآيذ و خون بسيار ازيشان مستفرغ ميشوذ و مع هذا اكر تصوّر كنند كه بيرى را فصد كنند يا زخمى بريشان زنند البتّه خون ازيشان جارى شوذ . و اين معنى بس ظاهر و محسوس ، جنانجه در احوال حيوان مشاهد است كه بوقتى كه كوسبندى رنجور شوذ و خواهند كه بكشند تا مردار نشوذ جون حلق آن ببرند خون ازو جارى شوذ و اكر نيز اندكى باشذ حكم كنند كه هنوز روح ازو مفارقت نكرده و جهت آن شارع حكم بر حلالى آن ميكنذ .
و اكر در وقت حلق بريدن باندك و بسيار خون ازو جارى نمىشوذ ، حكم ميكنند كه روح ازو مفارقت كرده و حرام مىنهند . جكونه تصوّر كنيم ؟
كوئيم : خون حيوة مطلق نيست كه حالى كه حيوة مفارقت ميكنذ ، خون نيز مفقود ميكردذ يا نه ؟ و خون جيست ؟ و از بهر جيست ؟ و جرا سرخ است ؟ اميذ ميدارذ كه بيان آن بر وجهى ميفرمايذ كه حقيقت آن معلوم شوذ .
مسئلهء دوم : حواسّ جرا بنج است و كمتر و بيشتر نيست ؟ و جون حواسّ بنج است و منسوب بعناصر ، در ازاء آن جرا عناصر نيز پنج نيست ؟ و جون جنين است و جهار حواس بجهار عناصر منسوب كردانند ، يك حسّ كه بمانذ بجه منسوب باشذ ؟ بكرم بيان فرمايذ .
مسئلهء سوم : مقرّر است كه هر جسم كه باشذ آن را حيّزى بايذ و بسيط بحيّز محتاج نبوذ . اكنون اكر جان بسيط است ، بايستى كه آن را حيّزى نبوذى و بذان محتاج نكشتى و مىبينيم كه حيّز آن بدن است جه وقتى كه جان در بدن نيست ، مىميرذ . بس در بدن
اسئله و اجوبه رشيدى ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٥٣