خاطرش كمتر آيد ، و باك نكند بكردن آنچه تواند از گفتن و شنودن و خوردن حلال و حرام ، و كردن فساد و فجور ، و اگر كسى او را باصلاح خواند يا نصيحت كند بنشنود « 1 » ؛ از آنكه به چيزى ندارد ، چنين شخصى اگر بجوانى بميرد سگى گزندهء يا ددى « 2 » مرده باشد ، و بيشتر آن باشد كه زبانش در بندد و نتواند كه سخن گويد در وقت مرگ ، يا زبانش كج گردد كه اگر سخن گويد مردم ندانند كه چه ميگويد ، و اگر شهادتين در زبانش نهند نتواند كه بگويد .
و بعضى جوانان آن باشند كه گناه كنند اميد آنكه بپيرى توبه كنند بدين سبب خود را بدرياى هوى اندازند تا خداى تعالى داند كه حال وى بچه رسد و كم كسى كه بكناره افتد « 3 » .
در خبرست كه :
مردى عالم و فاضل بود و گناه ميكرد اميد آنكه چون نشانى از نشانهاى مرگ بديد آيد توبه كند روزى در بازار بصره ميگذشت درختى از بالا و بلا « 4 » فرو افتاد و ميخى آهنين چند « 5 » دو وجب بر وى زده بودند بر فرق سرش آمد چنان كه سر ميخ از زير زنخش بيرون آمد و در حال بمرد . اى بسا مرگ كه كسى را بغفلت گيرد و بسا كه بسببى آيد كه در وهم كسى نيايد و وى را با وصيّت و توبه نگذارد .
و بعضى آنند كه به حال جوانى بيدار و هشيار باشند و بپيران ننگرند ؛ بدان جوانان نگرند كه همزاد و همسر ايشان بودند كه بعضى بر تابوتاند ، و بعضى در بستر سكرات افتادهاند ؛ و بعضى در خاك گور خفتهاند ، ناچار رضاى خداى جويند
هامش
( 1 ) در نسخهء ديگر : « به نشود » .
( 2 ) در نسخهء ديگر : « دزدى » ؛ در برهان قاطع گفته : « دد بفتح اوّل و سكون ثانى سبع را گويند كه جانوران درنده باشد همچون شير و پلنگ و گرگ و مانند آن » .
( 3 ) يعنى بيشتر ايشان در همان درياى هوى و هوس غرق ميشوند و بساحل نرسند .
( 4 ) دو كلمهء « و بلا » در نسخهء دانشگاه نيست .
( 5 ) يعنى به قدر و اندازهء زيرا مكرر نوشتم كه « چند » در اين قبيل موارد بمعنى مطلق مقدار است .