عَلَى الْكافِرِينَ
يعنى خداى تعالى اين را حرام كرده است بر كافران ؛ براى آنكه شما در دنيا ببازى و لهو و طرب مشغول شديد امروز مكافات آن بچشيد چون اين بشنوند جمله نااميد گردند . و آوردهاند كه خداى تعالى قومى را غلّ بر نهاده و سلسله در گردن و دست و پاى كرده تا ببهشت برند و گرد بر گرد بهشت بديشان نمايند و پس بيرون آورند و از ديدههاى ايشان خون همى بارد ندا آيد كه اين جزاى كسانيست كه چون در دنيا صفت بهشت و دوزخ بشنودند به چيزى برنداشتند . زاهدى گويد كه : ندانم كه كدام غم خورم غم آن خورم كه از بهشتى چنين بازمانم يا بدوزخى چنين گرفتار شوم ؟ ! و دانائى گويد كه : اگر خداى تعالى خبر دادى كه در بهشت جز يك مكلّف نرود و پيدا نبودى كه كدام بودى شايستى كه هر كس بكوشيدى اميد آنكه وى بودى فكيف كه خداى تعالى خبر داد كه اگر همهء خلق عالم طاعت دارد همه را ببهشت فرستم ، و عيبى بزرگ و دريغى عظيم بود آن را كه از بهشتى چنين بازماند و در دوزخى چنين گرفتار شود ؛ زيرا كه بهشت بغايت ارزان و بىبهاست ؛ وقت باشد كه بهايش قطرهء آب باشد كه بكس دهد تا باز خورد ، يا از ترس خداى تعالى اشكى از ديده ببارد ، و هر بنده و پرستارى كه نماز بداند و بجاى آورد و روزهء ماه رمضان بدارد ، و فريضه چنان كه شرطست بجاى آورد ، و از گناه بپرهيزد نور على نور بود و جاى او أعلى علّيّين باشد ؛ امّا آنكه چيزى بنداند ، و پاك از پليد نينديشد ، و بگناه كردن باك ندارد در دوزخ رود ؛ از بهر آنكه گاه گاه دو ركعتى نماز نادانسته بگزارد كجا اميد بهشت دارد چنان كه در دنيا كس بىرنج چيزى نيابد حال آخرت هم اين باشد .
و در خبر است كه پادشاهى از بهر خفتن در فراش شد بر بام كوشك و از خداى تعالى بهشت خواست چون چشمش در خواب شد شتربانى را ديد كه بر بام كوشك ميگرديد و دوك و پشم در دست گرفته بود و ريسمان ميكرد ، پادشاه گفت :
اى شتربان اينجا چه جاى تست و چه همى جوئى ؟ - جواب داد كه : شترم گم شده است طلب ميكنم ، گفت : بر بام كوشك چگونه شتر طلب كنند ؟ كه اين محالست