تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شهاب الأخبار ( شرح فارسى ) ( كلمات قصار پيامبر خاتم ص ) ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
كه خويشتن را بزرگ نمايد خداى تعالى داود عليه السّلام را گفت كه : عابدان و طاعتداران را بترسان چون طاعت بزرگ آيد و معجب شوند ، و ايشان را بشارت ده چون توبه كنند از معصيت و گناه و بازآيند . و در بنى اسرائيل مردى بود هفتاد سال عبادت كرده بود وقتى از خداى تعالى حاجت خواست روا نمىشد خويشتن را گفت : اى نفس اگر تو چيزى ارزندهء آورده بودى « 1 » حاجت تو روا بودى خداى تعالى پيغمبر آن زمانه را وحى كرد كه : اى پيغمبر فلان عابد را بگوى كه : آن يك ملامت كه نفس خويش را كردى بنزديك من از هفتاد ساله عبادت تو بهتر بود . عمر عبد العزيز پادشاه بود و مردى لطيف بود او را خبر آوردند كه : پسرت انگشترى فرموده كه نگينش بهزار دينار خريده « 2 » پس نامهء بوى نوشت و سوگندش داد كه شنودم كه تو انگشترى فرمودى كه نگينش بهزار دينار خريدهء ، آن نگين به فروش و هزار مسكين و درويش را سير كن و باز پوش از درستى « 3 » نقرهء انگشترى فرماى
هامش
( 1 ) در اصل : « آرزوئيدى » . ( 2 ) سعدى در بوستان ( باب اوّل ) اين قصّه را بطور ديگرى بنظم آورده و آن اين است ( ص 29 چاپ استاد عبد العظيم قريب ) :« يكى از بزرگان اهل تميز * حكايت كند ز ابن عبد العزيز » « كه بودش نگينى بر انگشترى * فرو مانده از قيمتش جوهرى » « بشب گفتى آن جرم گيتى فروز * درى بود در روشنائى چو روز » « قضا را درآمد يكى خشكسال * كه شد بدر سيماى مردم هلال » « چو در مردم آرام و قوّت نديد * خود آسوده بودن مروّت نديد » « چو بيند كسى زهر در كام خلق * كيش بگذرد آب شيرين به حلق » « بفرمود بفروختندش بسيم * كه رحم آمدش بر غريب و يتيم » « بيك هفته نقدش بتاراج داد * بدرويش و مسكين و محتاج داد » « فتادند در وى ملامت كنان * كه ديگر بدستت نيايد چنان » « شنيدم كه ميگفت و باران دمع * فرو ميدويدش بعارض چو شمع » « كه زشت است پيرايه بر شهريار * دل شهرى از ناتوانى فكار » « مرا شايد انگشترى بىنگين * نشايد دل خلقى اندوهگين »( 3 ) كذا ؟