از خلال احاديث و مكاتبات خود در برابر ديدگان مردم مىنهادند و اين در حالى بود كه مسلمانان در كژ راهههاى اين علم سر گردان بودند و سخن از موضوعى مىراندند كه خداوند مسؤوليت آن را از آنان ساقط كرده بود . بدين سان و در چنين شرايطى علم كلام گسترش يافت . اگرچه همهء اين علم زيانمند نبود و برخى از جوانب آن مفيد مىافتاد ، ليكن در چنين زمينه و فضايى گروههاى منحرف امّت اسلامى مانند اسماعيليه ، مانويه ، راونديه و باطنيه نيز رشد كردند ؛ گروههايى كه امامان عليهم السلام را خدا مىشمردند و امامى از امامان ما از حضرت على عليه السلام گرفته تا امام رضا عليه السلام نبود . مگر آنكه همگى از سوى مجموعهاى از صاحبان فلسفه - كه خود را به دروغ شيعه مىناميدند - خدا قلمداد مىشدند و ائمهء اطهار عليهم السلام به شديدترين وجه با آنها مىستيزيدند .
انديشههاى فلسفى ، عامل پيدايش فرقههاى متعدّدى ميان مسلمانان شد و مهمترين آنها اين دو فرقهء اصلى بودند : فرقهء مشّاء كه نمايندهء آن فيلسوف معروف ، ابن رشد بود و فرقهء اشراق كه ابن سينا و سهروردى نمايندگان آنان هستند .
اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 36
مساهمون: آژير
ص٣٦