1 - اگر ما وحدت خالق و مخلوق را اثبات كنيم و معتقد شويم كه اين دو در حقيقت يكى هستند ديگر از وجود خالق بىنياز مىشويم .
ما به خالق ايمان آوردهايم ، زيرا كه در خود سستى ، ناتوانى ، اختلاف ، تناقض و نياز يافتهايم ، با در نظر گرفتن آنكه اين مخلوق نيازمند ، محدود و حدوث يافته محتاج خالقى غير از خود است ، كه مغاير با او باشد .
و اگر خالق همچون مخلوق مىبود مىبايد در جستجوى خالقى برتر از خود باشد و بدين ترتيب بحث تا بىنهايت ، تسلسلى پايانناپذير مىيابد .
اميرالمؤمنين عليه السلام در اين زمينه اشاره مىفرمايد كه : « و به وسيلهء حدوث وپديدار شدن آفريدگانش بر قدم و هميشگى خود ، به وسيلهء وجود و هستىِ خود راهنماست و مانند بودن مخلوق به يكديگر دليل است بر اينكه مانندى براى او نيست ، به حدوث و نو پيدا شدن اشياء بر قدم خود ، به ناتوانى كه نشان آنها قرار داده ، بر توانايى خويش و به نابود شدن كه از روى ناچارى به سوى آن مىروند بر هميشگى خود استشهاد نموده . » « 1 » عملًا نيز چنين است ، پس چرا ما بايد از قابليت فطرت خود پا فراتر نهيم و با آنكه پاسخها بغايت آشكار و درخشان هستند براى اثبات اين نكته به خيزابهاى طوفانى سوار شويم ؟
2 - قانون علّت و معلول هنگامى مصداق مىيابد كه ميان دو طرف تجانسى وجود داشته باشد ، ولى چه كسى مىگويد آفرينش ، معلول آفريننده است ؟ و حال آنكه وضع ، اشاره بدان دارد كه آفرينش ، آفريدهء آفريننده است و پيوند ، پيوند مخلوق است به خالق خود نَه معلول به علّتش و ما بسان آفريدگان از درك و تصوّر اين پيوند كاملًا ناتوانيم ، زيرا علم ما نمىتواند به خداى عزّوجلّ احاطه يابد به قدرتِ تصوّر و احاطهء به دو در اختيار ما قرار نگرفته است و خدا بزرگتر از آن است كه به وصف در آيد ، ديدگان او را در نمىيابند در حالى كه او ديدگان را در مىيابد ،
هامش
( 1 ) - نهج البلاغه ، خطبهء 185 .