كه طبيعت ميان خالق و مخلوق را مرز بندى مىكند .
4 - امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد : « . . . پس در پرتو عظمت و نور او ، دلهاى مؤمنان او را مىبينند با عظمت و نورش جاهلان به دو خصومت مىورزند و با عظمت و نورش همهء خلايق او در آسمانها ، زمين با عملكردهاى گوناگون و اديان همانند براى نزديكى به او ، وسيله مىجويند . او حيات هر چيزى است و نور هر چيزى است . او هم اين جاست هم آن جا و بالا و زير هر چيزى است و بر ما احاطه دارد و با ماست و اين همان فرمودهء خداوندى است كه : مَا يَكُونُ مِن نَجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ » « 1 » ، چگونه حاملان عرش خدا را حمل مىكنند و حال آنكه دلهاى ايشان به حيات خداوندى حيات يافته است و به نور او به شناخت ره يافتهاند ؟ »
منطق روايات شريفه از پيامبر و اهل بيت عليهم السلام با آنچه فلاسفهء بشرى ادّعا كردهاند اختلاف كلى دارد ، فلاسفهاى كه همهء موجودات را وهم دانستهاند ، يا موجودات را سايههايى از نور خداوند سبحان تلقّى كردهاند و يا اينكه مسألهء وحدت وجود را ، دير ياب و با كوش و جستار فراوان تصوير كردهاند كه كسى به آن نمىگرايد جز عارفان الهى و اولياى حقيقى . در حقيقت ، اين شطيحات ، بيهوده گوييهايى است صادر شده از افرادى كه عنان خيالپردازى را رها كردهاند و از سويى به بى نيازى از اشارات قرآنى و روايات رسيده در خصوص وصف خالق و تعريف مخلوق ، اعتقادى روشن دارند .
چكيدهء سخن اينكه مسألهء وحدت وجود نيازمند مجموعهاى گزارههاى اثباتى است و انسان در پرتو درك فطرىِ فاصلهء موجود ميان خود و خدايش مىتواند دو گانگى ذاتى ميان سرور و بندهاش را دريابد و اين قويترين دليل و بزرگترين برهان در عدم صحّت اعتقاد به وحدت وجود است ، به علاوهء آنكه دلايل وحدت وجود كه برجستهترين آنها سنخيت علّت و معلول مىباشد بى فايده و ناكافى است .
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 55 ، ص 10 ، روايت 8 .