برگزيند ، زيرا اين از مقام والاى آدمى است كه در زندگى خود مادامى كه از ابزار ، بىنياز است بدانها اظهار نياز نكند .
فرو بستن انديشه ، هرگز
عقلى كه مادر فراگرفتن ، درك مقدّمات عقلى و علمى از آن بهره مىبريم و اجتماع نقيضين را در پرتو آن محال مىدانيم ، در اكتشافات و اختراعاتِ خود از آن سود مىگيريم پيوسته در ما موجود است و مىتواند بر اساس شيوهء خود در اكتشافات و جنبش فعاليت ، حقايق دست نيافتنىترى را براى ما آشكار سازد و اينك چرا ما بايد آن را به كنارى نهيم و به ابزار پايينتر از آن توسل جوئيم ؟
اشاعره - كه در واقع بايد آنها را بازتاب انديشهء معتزله دانست - انديشههاى معتزله را خلع كردند ، پس از آنكه انديشههاى خود را نيز از دست دادند . اين جماعت مىگفتند كه نص دينى ، همان معيارِ مرز بندى حسن و قبح در امور و اشياست ، حسن و قبح عقلى براى هيچ چيز وجود ندارد ، ليكن هنگامى كه ما از انسان منصف و حقيقت جو پرسش مىكنيم كه : خداى خود را چگونه شناختى ؟
او پاسخ مىدهد با عقل خود ، در اين جا سؤال ديگرى از او مىپرسيم و آن اينكه اگر عقل پرده از وجود خدا بر مىگيرد چگونه از تشخيص و تعيين حسن و قبح ناتوان است ؟ و هنگامى كه از پاسخ ناتوان مىماند تناقضى را كه در آن گرفتار آمده است به دو مىنمايانيم و مىگوييم : مكتب حق تأكيد دارد كه عقل در آشكار كردن و كشف ، ذاتاً حجت است . اين از آن روست كه هر كس به چيزى جز آن اعتقاد يابد ، بايد از حجيّت عقل در اثبات وجود خداوند سبحان امتناع ورزد ، زيرا - در اين صورت - حجيت قطعى عقل ثابت نيست ، تسلسل بحث و استقراء منطقى نمىپذيرد كه حجّت ، شكلى مشوّش داشته باشد ، زيرا همهء زنجيرهء انديشههاى ما در اين صورت بر زير سازى نامطمئن و نا استوار بنا خواهد شد .
ما در چارچوب اثبات خالق ، ديگر وجودها و مسايل گوناگون به يكى از اين دو