چهرهء او فرياد كشيد و يا كارى كرد كه حكايت از خشم او داشت .
آنها مقدّمه بودند و اين نتيجه ، ليكن سخن از خشم خداوندى از وجود و يا حتّى تصوّر وجود اين مقدّمات بىنياز است ، زيرا خدا نَه خون ، و نَه قلب و نَه رگ دارد .
بنابراين مبادى و آغازها به انسان اختصاص دارند و نتيجه ، به خدا .
هنگامى كه آدمى مىخواهد به كارى بپردازد انديشه مىكند و نقشه مىكشد و تصميم مىگيرد ، مثل اين كه در خيابان مىايستد و به اين سو و آن سو مىنگرد و از وقت مطمئن مىشود و لحظهاى به فكر فرو مىرود ، سپس دفترچهء يادداشتش را از نظر مىگذراند تا به مسائل برنامه ريزى خود اقدام نمايد و سر انجام به نقطهء اوج تصميمگيرى خود مىرسد و به راه مىافتد .
ليكن كليهء اين نقاطِ آغازين در محاسبههاى خدايى راهى ندارد ، زيرا او مطلقاً از آنها بىنياز است ، چرا كه او آنها را براى ديگران آفريده است . او مشيت مىكند و مسأله به پايان مىرسد ، ولى چگونگى مشيت خدا كدام است و چگونه آن را انجام مىدهد ؟
اين دو پرسش از جمله پرسشهايى هستند كه پاسخ بدانها نه تنها تا كنون مجهول مانده ، بلكه تا ابد همچنان ناشناخته باقى خواهد ماند ، زيرا خداوند عزّوجلّ والاتر از آن است كه ديدگان آن را دريابند در حالى كه او ديدگان را در مىيابد . در حضور يكى از امامان عليه السلام آيهء شريفهء : لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ تلاوت شد و امام فرمود : مقصود ديدهء دلهاست كه اوهام مىباشند « 1 » . زيرا آدمى نمىتواند خدا را توهم كند و آنچه را او توهّم كرده مخلوقى است كه به خود او باز مىگردد . آنچه انسان بتواند آن را توهم كند خدا نيست و در دعا آمده است :
« بار خدايا ! بلند پروازى آرزوها نقش بر آب شده است ، مگر در درگاه تو و همّتهاى منزوى از كار بازماندند ، مگر براى رسيدن به تو و آيين انديشهها اوج
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 3 ، ص 262 ، روايت 17 .