شخص مىنگرد ، ناتوانى و تنگدستى او را مىبيند ، آنگاه دلش به درد مىآيد و جانش جوشش مىيابد و سپس مقدارى پول بر مىدارد و به دو مىدهد . ما هنگامى كه فرد مجروحى را مىبينيم كه ماشين او را زير گرفته ، به دو رحم مىآوريم و كمكش مىكنيم و نجاتش مىدهيم و او را به نزديكترين بيمارستان مىرسانيم .
اين كه فعل چند مرحله را طى مىكند عبارتند از آن كه ما او را مىبينم ، آنگاه اين صحنه بر دل ما اگر مىنهد و پس از آن جانمان جوشش مىگيرد و در پى آن تصميم به نجات دادن او مىگيريم و سر انجام او را به بيمارستان مىرسانيم . پس اگر گفته شود فلانى رحيم است يعنى رحمت ، او از اين مجموعه مراحل پى در پى گذر كرده تا تحقّق يافته است .
امّا هنگامى كه مىگوييم : « خدا بر فلانى رحم گرفت » مقصود ما آن نيست كه خدا با چشم خود بدونگريست ، زيرا خدا چشم ندارد و چنان كه مقصود ما آن نيست كه دل خدا از ديدن اين صحنهء درد آور به درد آمد ، زيرا خدا دل ندارد ، پس خدا بدون چشم مىبيند و بدون آن كه دلش به درد آيد بر انسان رحم مىگيرد . پس آدمى نيازمند مراحل و مقدّماتى است تا در ذات خود به تحوّلى متكامل دست يابد ، اما خداوند عزّوجلّ نيازى به تحوّل ندارد . پس مفهوم اين كه خداوند بر فلانى رحم گرفت اين است كه ماشين در شرف آن بود كه او را زير گيرد ، ولى خدا راننده را آگاه كرد و راننده سمت خود را تغيير داد و او را زير نگرفت . پس خداوند همان كارى را كه انسان رحيم باگذر از ابزار و تحولّات گوناگون انجام مىدهد انجام داده است ، ليكن بدون نياز به مقدّمات و مفهوم اين سخن آن است كه در چار چوب سخن از خداوند متعال بايد غايات را در نظر داشت نَه آغاز و مبدأ را .
اينك مثال ديگرى مىآوريم . هنگامى كه انسانى را به خشمگين بودن موصوف مىكنيم ، منظور ما آن است كه خون در قلب او جوشيد ، اعصابش بهحركت در آمد و تشنج يافت و چشمش قرمز شد و رگهاى گردنش آشكار شد و حالتى استثنايى پيكر و روان او را در بر گرفت و آنگاه دستش را بالا بُرد و طرف مقابل را زد ، يا در
اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 237
مساهمون: آژير
ص٢٣٧