باشد با بعضى از صفات خود ، مثل عالم و قادر و ضارب و قائم و امثال آنها از ساير مشتقات كه خصوصيت ذات در آنها معتبر نباشد . و اسم در مقابل صفت در نزد ايشان لفظى است كه دلالت كند بر ذات معيّنه - خواه كلى باشد مثل : اجمل و اسود ، و خواه جزئى ، و خواه مشتق باشد در اصل وضعش مثل : محمد و محمود ، و خواه جامد مثل : انسان و فرس . مأخوذ باشد در آن بعضى از سواد ، مثل : اسود كه مار سياه را گويند ، و يا اصلا مأخوذ نباشد مثل : رجل و اسد .
بعد از شناختن اين جمله از كلام مىگويم : وجه عدم منافات آن است كه اسماء و صفات به اعتبار معنى و مفهوم غير ذاتاند زيرا كه سنخ فعل و مفهوم در حد نفس خود خالى از موجوديت و معدوميت و عارى از جزئيت و شخصيت است ، و اباى از هيچيك از متقابلات ندارد .
و سنخ حقيقت وجود در حد نفس خود موجود و متشخص است ، به اين معنا كه : جهت ذاتش بعينها موجوديت و شخصيت است . پس حيثيت ذاتش اباى از معدوميت و كليت دارد .
و به اعتبار ذات و مصداق و به حسب حقيقت و وجود عين ذاتاند ، به اين معنى كه : حيثيت وجود و حقيقت ذات و عين وجود صرف و صرف موجود است .
و در ميانهء مصداق و وجود اسماء و صفات ، به حسب تأملى از عقل ، و اعتبارى از ذهن نيز مغايرت ثابت بلكه متصور نيست .
اين است معناى عينيت صفات چنان كه مذاق و مشرب اساطين و حكماء متكلمين و مستفاد از مشكات نبوت و ولايت است نه حيثيت به حسب مفهوم چنان كه فخر رازى و غير او به جهت عدم فرق در ميان حقيقت و معنى و مصداق و مفهوم خيال كردهاند .
لهذا اعتراضات واهيه و استدلالات موهونه در اين مقام كرده ، قائل شدهاند به اينكه : صفات حقيقيه و نعوت كماليهء خداوند يگانه زايدند به ذات مقدس او ، به اين معنى كه : ذات را وجودى و از براى هريك از آن صفات وجودى قدماى ثمانيه در عالم وجود ثابت كردهاند ، ذات را واجب الوجود مىدانند و آن صفات را ممكن الوجود .
پس در حقيقت اين جماعت صفات كماليه و اوصاف جماليه واجب الوجود
انوار جليه در كشف اسرار حقيقت علويه (فارسى) — صفحة 85
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٨٥