آن زبان او در باطن امر و ظاهر امرش ، پس او از اصحاب امير مؤمنان است .
وجه اشاره در اول آن است كه ، شأن هشام بن حكم بلكه غير او از اصحاب آن حضرت ، اجل است از اينكه مشتبه باشد بر ايشان كه : اسماء به معناى الفاظ و عبارات كه از اضعف انواع اعراض و « غير قار الذات » و « تدريجى الوجود » و « قائم بنفس انسانى بقيام فيه » و « قائم بنفس بقيام عنه » و محتاج به جارحهء زبان در تحقق و صدور عين مسمّات باشد كه از آن جمله ذات واجب الوجود و ساير ذوات قدسيه ثابتهء جوهريه است .
بلكه هيچ صاحب شعورى اين احتمال را تجويز نمىكند چه جاى از اجلّهء اصحاب آن حضرت كه مدتها استفاده معالم دينيه و معارف حقيقيه از ايشان كرده باشند .
و حال آنكه احاديثى كه از مشكات ولايت وارد است در اين باب يعنى اينكه اسم غير مسماست در اصول كافى و غير آن بسيار است و با اعتراض تمام به اصحاب خود فرمودهاند كه : اسم غير مسماست و به مسما عبادت كنيد نه به اسم .
نمىبينى كه در حديث اول به هشام كه : « آيا فهميدى اى هشام ؟ » و او عرض كرد كه : « زياد كن . »
و نمىبينى كه فرموده كه إله ، مألوه مىخواهد ، يعنى معناى إله صفت است و هر صفتى موصوف مىخواهد .
چه بسيار ظاهر است كه الف و لام و ها صفت نيستند تا موصوف بخواهند بلكه معناى آله و مفهوم آنكه معبوديت يا مفزعيت است موصوف مىخواهد .
وجه اشاره در حديث دوم آن است كه مراد از ايقاع اسماء بر مسما حمل آن اسماء است بر آن مسما .
چه بسيار ظاهر است كه معنا محمول است ، نه لفظ و عبارت .
علاوه بر اين كلام آن حضرت به صفات « التى وصف بها نفسه » تفسير است از براى اسماء محموله .
و از بيّنات است كه معانى عقليه و مفهومات كليه ، صفاتاند نه الفاظ و عبارات .
متفطن باش و بدانكه : فرق در ميانهء اسم و صفت ، مثل فرق در ميانهء
انوار جليه در كشف اسرار حقيقت علويه (فارسى) — صفحة 82
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٨٢