به آن ماهيات منضم نشود ، نسبت آنها به اوصاف مذكوره ، و عدم آن اوصاف ، مساوى خواهد بود ، و الا آن ضميمه كه جهت عينيت و خارجيت و شخصيت است ، در حقيقت مجعول بالذات و مفاض بالذات خواهد بود ، و آن ضمايم بايد انحاء وجودات باشد نه انحاء ماهيات ، زيرا كه انضمام مبهم به مبهم ، موجب تشخّص و تقيّد اعتبارى به اعتبارى مفيد تحصّل نمىتواند شد و نعم ما قيل : الكفر ملّة واحدة ، و الظلمة سنخ فارد .
اخذ كن اين برهان محكم البنيان را كه ، واضح و اجلاى براهين است بر اين مدعا ، و از براى صاحب بصيرت كافى و وافى بل اكفى و اوفى است
« وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ »
« 1 » .
و اگر ميل به زيادهء ظهور و انكشاف باشد به لمعات الهيه كه در علم توحيد نوشتهام رجوع كن كه اين مطلب و امثالش در آن كتاب مستطاب با بسط وجود محقق و مبيّن گرديده ، نقاب احتجاب از رخسارهء حيا انداخته مشهود خاص و عام گرديده .
شارقه عرشيّه
بدانكه همچنانكه سنخ مفهومات و ماهيات را سه مرتبه ثابت است يكى آن است كه مقيد باشد به وجود قيدى ، و ديگرى آن است كه مقيد باشد به عدم آن قيد ، سوم آن است كه نه مقيد باشد به وجود قيدى و نه به عدم آن ، مثل حيوان كه گاهى مقيد مىشود به معناى ناطق ، و گاهى به عدم آن ، و گاهى نه مقيد مىشود به ناطق و نه به عدم آن .
- اول را « به شرط شىء » گويند
- دوم را « به شرط لا »
- و سوم را « لا به شرط »
و ليكن چون اطلاق و تقييد از امور نسبيه و معانى اضافيهاند گاهى به شرط
هامش
( 1 ) . سورهء نور ( 24 ) ، آيهء 40 .