پس بايد از براى عنوان وجود افراد خارجيه و حقايق عينيه ثابت باشد كه جهات ذوات آنها بعينها جهات شخصيت يا كليّت باشد ، و ماهيات اشياء به جهت انضمام حقايق وجودات به آنها ، موصوف به كليّت « 1 » و جزئيت باشند .
متفطن باش و بدانكه از اينجا منكشف مىشود در نزد بصير محقق و حاذق مدقّق كه ؛ مناط كليّت در ماهيات كليه در اصل ، حقيقتى از حقايق وجوديه است و آن وجود عقلى است ، چنان كه مناط جزئيت و شخصيت ، حقايق خارجيه وجود است ، متفطن باش كه بغايت ، غموض و بطون دارد ؛ و در مباحث مستقبله نفع كلى خواهد بخشيد .
اشاره به آنكه كل « ما بالعرض » بايد به « ما بالذات » منتهى شود
و از اينجا نيز ظاهر مىشود كه هر ما بالعرض بايد به ما بالذاتى منتهى شود تا دور يا تسلسل بلكه خلاف فرض لازم نيايد .
پس معقول بالعرض مثلا معقول بالذات مىخواهد ، و عاقل بالعرض عاقل بالذات ، جاعل بالعرض به جاعل بالذات منتهى مىشود ، و مجعول بالعرض به مجعول بالذات ، و همچنين در ساير عنوانات حاكيه از حقايق موجودات .
و معناى بالاصاله و بالذات همان است كه سابقا بيان نمودم و معناى بالعرض و بالتبع مقابل معناى بالاصاله و بالذات است ، و بالعرض در حقيقت به معناى بالمجاز است ، و ليكن مجاز برهانى و عرفانى است نه لغوى و عرفى ، لهذا گفتهاند : « الماهيّة ما شمت و لا تشم رائحة الوجود ازلا و ابدا . . . » يعنى هرگز رايحهء موجوديت و تحقق به مشام ماهيت نرسيده است و نه خواهد رسيد . پس موجود به حسب حقيقت در حقايق عينيه ، و حقيقت بالاصاله و بالذات انحاء وجودات است نه اقسام ماهيات مگر بالعرض و بالتبع و بالمجاز .
نظير اين مدعى از وجهى زمان و زمانيات است ، نمىبينى كه چگونه تقدم و
هامش
( 1 ) . ماهيت از آنجايى كه نه كلى و نه جزئى ، و نه عام و نه خاص ، نه واحد و نه كثير است ، لذا بايد ملاك كليت را در امرى غير ماهيت و ملاك جزئيت را نيز در امرى غير مفاهيم پيدا نمود ، به اين معنى كه ماهيت بنابر التجا به وجود خارجى جزئى است و بنا بر اتحاد با وجود سعى عقلانى كلى است .