يسمع » و « بى يبطش » چنان كه سابقا اشاره نمودم ( متفطن باش ) .
مثال دوم : اضمحلال و استهلاك نور چراغ است در نزد شعشعهء نور آفتاب ، چنان كه در ستارهها نسبت به نور آفتاب بيان نمودم .
مثال سوم : قصهء ربودن جمال آفتاب مثال يوسف مصرى است « على نبينا و آله و عليه السلام » ادراك و شعور پردهنشينان بزم زليخائى را ، كه از مشاهدهء آن جمال عديم المثال از خود تهى گشته ، محو آن جمال باكمال گرديده ، به عوض ترنج دستهاى خود را بريدند ، بلكه شاعر به اينكه به خود شاعر نيستند نيز نبودند ، و شاعر به اينكه دستهاى خود را از روى بىشعورى مىبرند نيز نبودند ، چنان كه شهادت مىدهد به اين معنا كلام معجزنظام :
« فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ »
« 1 »
« وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
« 2 »
« إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِي النُّهى »
« 3 » و
« يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ
يذكرون » « 4 » و
« تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ »
« 5 » .
متفطن باش و بدانكه از براى اصحاب حقايق معارف ، مقامى است اعلاى از اين مقام اقصى ، كه مخصوص كمّل انبياء و اولياست ، و آن مقام ، بقاى بعد از فنا و صحو بعد از محو و فرق بعد از جمع است ، و صاحب اين مقام - چنان كه سابقا اشاره نمودم - در عين وحدتبينى كثرتبين است ، و در عين كثرتبينى وحدتبين ، و در عين اينكه با حق است با خلق است ، و در عين اينكه با خلق است با حق است ، نه مشاهدهء حق از براى او حجاب است از مشاهدهء خلق و نه مشاهدهء خلق حجاب است از مشاهدهء حق « لا يشغله شأن عن شأن ، و لا يحجبه شىء عن شىء » بخلاف مقام جمع و حال فنا كه به جهت شدت استغراق و ملاحظهء جمال او محجوب از مشاهدهء خلق است .
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف ( 12 ) ، آيهء 31 .
( 2 ) . سورهء روم ( 30 ) ، آيهء 27 .
( 3 ) . سورهء طه ( 20 ) ، آيهء 54 .
( 4 ) . سورهء ابراهيم ( 14 ) ، آيهء 25 .
( 5 ) . سورهء عنكبوت ( 29 ) ، آيهء 43 .