وجه اللّه ، انا جنب اللّه ، انا عين اللّه ، انا يد اللّه المبسوطة على الخلق اجمعين . »
و به دو حديث غريبى در آن باب اشاره مىنمايم كه دلالت مىكنند بر احاطه و سلطنت آن جناب نسبت به همه مخلوقات و كائنات اگرچه موجب تطويل باشد و اگرچه شواهد اين مدعا از مشكات نبوت و ولايت ، از حيز شماره افزون و از حد احصاء بيرون باشند ولى عنان اختيار از دستم بيرون رفته .
رشتهاى برگردنم افكنده دوست * مىكشد هرجا كه خاطرخواه اوست
و نعم ما قيل : « فيل را ياد آمد از هندوستان »
اعد ذكر نعمان عن ذكره * هو المسك كلما كررته . . .
و آن دو حديث اين است كه ابن جمهور احسائى در كتاب مجلى از مقداد اسود نقل كرده است كه : « در جنگ احزاب بعد از آنكه عمرو بن عبدود به شمشير حيدر صفدر به جهنم و اصل گرديد و لشكر ابى سفيان پراكنده شده چهارده فرقه گرديدند و روى به هزيمت نهادند ، ديدم آن جناب را كه در كنار خندق ايستاده است و به هر فرقهاى نظر كردم ديدم كه آن شير خدا آن فرقه را تعاقب كرده است و به شمشير خود ايشان را مىكشد و به زمين هلاكت مىافكند و به كنار خندق نگاه مىكردم مىديدم كه در همانجا ايستاده است و قاعدهء آن بزرگوار به جهت بلندى همت و كرامت اخلاق چنان بوده است كه فراركننده را تعاقب نمىفرمود » .
و نيز در همان كتاب از جابر انصارى نقل كرده است كه : در جنگ جمل در خدمت مولاى خودم على بن ابى طالب ( عليه السلام ) بودم و هفتاد هزار نفر در نزد عايشه جمع شده بودند ، بعد از آنكه آتش حرب اشتعال يافت و لشكر بصره روى به هزيمت نهادند ، سپس نديدم فراركنندهاى را مگر اينكه مىگفت على مرا منهزم گردانيد ، و نديدم مجروحى را مگر اينكه مىگفت على مرا كشت ، و نبودم در « ميمنه » مگر اينكه صداى على را مىشنيدم ؛ و نبودم در « ميسره » مگر اينكه صداى على را مىشنيدم .
در اين حال گذشتم به طلحه ، و ديدم كه جان مىكند و تيرى به سينهء او فرو رفته است ، پس گفتم به او : كى اين تير را به تو انداخته است ؟ گفت : على بن - ابى طالب .
گفتم اى لشكر شيطان على تير نمىاندازد و در دست او بجز شمشير چيزى