كه حقيقت توحيد است ، زيرا كه مقام كميل در سلوك مسالك معرفت مقام قلبى و كشف قلبى بوده است - چنان كه بعضى از محققين عرفا گفته است - و كشف قلبى ادنى مراتب شهود غيبى است كه از براى سالك معارج حقيقت و معرفت حاصل مىشود ، و يا مقام سرّى و كشف سرّى بوده است كه فوق مقام قلبى است و مقام حقيقت توحيد مقام ولايت و كشف خفى بل اخفى است .
دانى را چگونه ميسر است نيل عالى ، و صاحب مقام ادنى را چگونه متصور است ادراك مقام اعلى ، مگر بعد از تحصيل استعداد تام و سابقهء عنايت حق متعال و قائد نور توفيق و هدايت از خداوند بىنياز ، پس ملخّص جواب آن است كه : تو مادامى كه در اين مقامى ادراك آن مقام - كما هو حقه - نمىتوان كرد .
شرح جمله « اولست صاحب سرك » بعد از بيان معناى « ما لك و الحقيقة »
و در اين كلام اشارهء لطيفه است به تحريص و ترغيب كميل بن زياد ، به تجريد و تفريد سرّ از همهء تعلقات و تعينات ، تا استعداد تام از براى نيل اين مقام عالى حاصل شود ، پس كميل بن زياد عرض كرد : « ا و لست صاحب سرّك ؟ » يعنى :
آيا نيستم من صاحب سرّ تو ؟
بدانكه در شارقات سابقه بيان نمودم كه بعضى از عرفا سرّ را از سنخ ذوات و اعيان مىدانند ، و بعضى از سنخ معانى . فرقهء اولى سه طايفهاند ، يكى را مذاق آن است كه : مقام سرّ ، فوق مقام روح است ، چنان كه مقام روح فوق مقام قلب است .
و ديگرى را مذهب آن است كه : مقام سرّ ، فوق مقام قلب و تحت مقام روح است ، و طايفهء سوم را مشرب آن است كه : سرّ ، همان روح است متصف به وصف غريبى كه ، بعد از استخلاص كل از تعلقات قلبى و نفسى حاصل مىشود . و فرقهء دوم دو طايفهاند ، يكى را مذاق آن است كه : سرّ ، حالتى است مستور از ميانهء بنده و خداى كه غيرى را بر آن اطلاعى نباشد و سرّ سرّ ، كه آن را خفى گويند آن است كه بنده را نيز اطلاعى بر آن نباشد بلكه مطلع نباشد بر آن ، مگر خداى كه عالم السرّ و - الخفيات است .