مراتب شديده و ضعيفه ، و درجات كامله و ناقصه است . پس از مراتب علم نيز مراتب شديده و درجات كامله و ناقصه است . پس در واجب الوجود ، واجب الوجود بالذات است ، و در هر جواهر مجرده جوهر مجرد ، و بنا بر اينكه در علم حصولىّ تعقّل به ارتسام باشد از كيفيات نفسانيه است .
بيان آنكه علم مثل اصل وجود داراى مراتب و مظاهر شديد و ضعيف و درجات مقول به تشكيك است و در مقام سريان در ماهيات عين معانى جوهرى و در مقام ذات نه جوهر است و نه عرض
و بنا بر سريان نور شعور و ادراك در همهء موجودات ، چنان كه مقتضاى فحص و برهان و مؤداى كشف و عرفان و مستفاد از مشكات نبوت و ولايت است ، در جواهر جسمانيه جوهر جسمانى و در مقولات عرضيه مقولهء عرضى . يعنى در كميات كمّ است و در كيفيات كيف ، و در اينيّات اين است و در وضعيات وضع و هكذا ، و از بينات است كه : در بعضى از اين صور ضدى از براى او متصور مىتواند شد ، نه در همهء صور . زيرا كه به اتفاق در تضاد يكى از موضوع يا محل معتبر است ، پس چگونه از براى علم مطلقا ضدى متصور مىتواند شد ، با اينكه بعضى از مراتب او واجب الوجود است و بعضى جواهر مجرده كه قائمند به ذوات خود نه به محال و نه به موضوعات ، پس حقيقت علم از آن جهت كه حقيقت علم است با شيئى از اشياء تضاد ندارد ، مثل حقيقت وجود . و به اعتبار اتحادش با طايفهاى از ماهيات در بعضى از مراتب و مقامات به تبعيت آن مراتب و درجات به ضديت موصوف مىشود ، چنان كه اتصاف حقايق موجودات به احكام ماهيات به تبعيت آن ماهيات است .
بدانكه اين استدلال اگر تمام باشد ، در علم به ذات نيز جارى است مگر اينكه علم به ذات را نيز انكار كند . و انكار آن مستلزم انكار مطلق علم و ادراك است . زيرا كه علم به غير مستلزم علم به ذات است . زيرا كه عالم به هر شىء ، ممكن است اينكه عالم باشد به اينكه عالم است به آن شىء ، و در اين حكم تصور موضوع اين قضيه ذات عالم است .
پس علم به غير موجب امكان علم به ذات است ، و امكان علم به ذات ، مستلزم فعليت علم به ذات است . زيرا كه علم به ذات به علم حضورى اشراقى است