بدن و نسبت پادشاه به مملكت كه متحدند در تدبير .
و اگر محمول يا موضوع باشد ، واحد بالمحمول و واحد بالموضوع گويند .
مثل اتحاد زيد و عمرو در كاتب و يا اتحاد كاتب و ضاحك در انسان . قسم اول يعنى حقيقى آن است كه ، جهت وحدت عارض امور متعدده نباشد . بلكه ذات موضوع بعينها جهت وحدت باشد نه امر خارج ، و منقسم مىشود واحد حقيقى به اين معنا به واحد جنسى و واحد نوعى و واحد عددى يعنى واحد شخصى . و از بيّنات است كه واحد شخصى از آن جهت كه واحد شخصى است ، منقسم نمىشود مثل ساير اقسام واحد ، و ليكن گاهى از جهت ديگر قابل تكثّر و انقسام خارجى مىشود بالفعل يا بالقوه .
مثال اول مركبات خارجيّه است - از معدنيات و نباتات و حيوانات - و مثال دوم كميات متصله است ، از جسم تعليمى و سطوح و خطوط و معروضات آنها ، از آن جهت كه معروضند از براى آنها .
و گاهى قابل نمىباشد مگر قسمت ذهنيّه را ، خواه اصلا قابل اشارهء حسيّه نباشد ، مثل مجردات از عقول و نفوس ، و يا قابل اشاره حسيّه باشد مثل نقطه يا بالعرض مثل ساير اعراض جسمانيّه . و همهء مذكورات ، بسائط خارجيّه و مركبات ذهنيّهاند .
اشاره به معناى اصطلاحى توحيد نزد حكما و متكلمان اسلام
بدانكه آنچه كه بيان نمودم از معناى توحيد در حقيقت معناى عرفى و لغوى توحيد است . و در اصطلاح اسلاميّين از حكما و متكلّمين بلكه در اصطلاح محدثين از اصحاب ائمه اطهار ( عليهم السلام ) توحيد عبارت است از : مجموع معارف و عقايدى كه متعلق به ذات و صفات خداوند يگانه باشند از تصديق به موجوديّت و وحدانيّت او و تصديق به اتّصاف او به صفات حقيقيّه و صفات اضافيّه و صفات سلبيّه ، و تصديق به اينكه صفات حقيقيّه بلكه صفات سلبيّه عين ذات اقدسند . و به اينكه كنه ذات اقدس محال است مدرك عقول و اذهان باشد . و به اينكه حقيقت او در اعلى مراتب تجرد است ، و مانند اينها از ساير مقاصد و معارفى كه متعلق به ذات