اول آن است كه او را حقيقتى و معنائى سواى وحدت نباشد ، و واحد به اين معنا دو قسم است يكى وحدتى است كه مبدأ اعداد است به اين معنى كه به انضمام مثل آن ، يا امثال آن ، به او مراتب اعداد حاصل مىشود ، و ديگرى واحد به وحدت حقّه و بسيط به بساطت صرفه است . مراد از وحدت حقّه و بساطت صرفه آن است كه هيچ نحوى از انحاء كثرت در او متحقق نباشد حتى كثرت از جهت وجود و از جهت نقص و تمام . و اين قسم از وحدت مختص ذات اقدس واجب الوجود بالذات است .
چنان كه در شارقات سابقه به حد انكشاف آمد كه ذات اقدس او صرف حقيقت وجود و حقيقت صرفه وجود است ، و تعبير از اين معنى به توحيد به معناى احديت است ، و كلام معجز نظام
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
« 1 » اشاره به اين توحيد است « 2 » چنان كه در كلام معجز نظام
« وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ »
اشاره به توحيد در الهيّت و واجبيت است و
« اللَّهُ - الصَّمَدُ »
اشاره است به اينكه صاحب ماهيت نيست ، زيرا كه هر صاحب ماهيت اجوف است - يعنى در مرتبهء ذاتش خالى از موجوديت و تحصل است - لهذا گفتهاند : هر صاحب ماهيت ممكن ، و هر ممكن زوج تركيبى است ، و صمد چيزى است كه او را جوف نباشد - يعنى مصمد و ميانپر باشد - و برهان هر چيز به حسب خودش است . پس صمديت در واجب الوجوب بالذات عبارت است از اينكه مرتبهء ذاتش عين موجوديت و تحصل باشد ، و تمام حقيقتش صرف وجود و وجود صرف باشد .
و يا اشاره است به اينكه مبدأ همه اشياء و قيوم جميع موجودات است اگر مراد از صمد « سيد يحتاج اليه » باشد . بدانكه واحد به معناى شىء واحد نيز دو قسم است حقيقى و غير حقيقى دوم آن است كه معانى متعدده مشترك باشند در معنائى از معانى كه جهت وحدت آن معانى متعدده باشد . اگر جهت وحدت جنس باشد آن امور را واحد بالجنس گويند مثل انسان و فرس كه مشتركند در معناى حيوانيّت .
و اگر نوع يا فصل باشد آن امور را واحد بالنوع گويند ، مثل زيد و عمرو كه مشتركند در معناى انسانيّت . و اگر نسبت باشد واحد بالمناسبه گويند . مثل نسبت نفس به
هامش
( 1 ) . سورهء اخلاص ( 112 ) ، آيه 1 .
( 2 ) . لفظ « هو » اشارت است به ذات منعوت به « كمال التوحيد نفى الصفات عنه » ، چه آنكه متعلق احديت در اينجا مقام بطون و خفاى ذات است نه ذات متجلى در مرائى صفات و اسماء .