و رفض ، ترك شيئى است با اهمال و بىباكى .
پس حقيقت عرفان ابتدايش جدا كردن عارف است ذات خود را از جميع خصوصيات و امورى كه باز مىدارند او را از ملاحظهء عظمت و جلال حق .
بعد از آن تكاندن آثار آن اشياء است مثل ميل و التفات به آنها از ذات خود تا تجرد از ماسواى حق كامل شود و اتصال به حق حاصل گردد .
و بعد از آن ترك نمودن طلب كمال است از براى خاطر ذات خود ، بعد از آن ترك نمودن ذات است بالكليه ، و عدم التفات است بسوى آن ، مطلقا و اصلا .
بدانكه اين چهار مرتبه كه مذكور شده است مراتب تخليه است و اما تحليه ، پس درجات آن به زودى در فصل آينده مذكور خواهد شد .
بيان درجات تحليه و مراتب آن به اجمال و اختصار
و بيان آن درجات به اجمال آن است كه : هر گاه عارف به كلى از ذات خود منقطع گردد ، و اتصال معنوى در ميانهء او و محبوب حقيقى تحقق پذيرد ، هر قدرتى را مستغرق در قدرت او مىبيند به نحوى كه هيچ مقدورى از حيطهء آن خارج نيست ، و هر عملى را مستغرق و مستهلك در علم او ديده به نحوى كه غايب نيست از او شيئى از اشياء ، و هر ارادهاى را مستغرق مىبيند در ارادهء او كه ابا نمىتواند نمود از او ممكنى از ممكنات بلكه هر موجودى را مىبيند ، كه از او صادر است و از نزد او فايض است . [ يعنى اراده و قدرت حق را نافذ در كلبهء اقطار هستى به عيان شهود مىكند ]
پس به حق مىبيند آنچه را مىبيند و به حق مىشنود آنچه را مىشنود و به حق مىكند آنچه را كه مىكند و به حق مىداند آنچه را مىداند و به حق موجود و هست مىشود .
پس متخلق مىشود در اين حالت ، عارف بصير ، به اخلاق خداوندى چنان كه از مشكات نبوت وارد است : « تخلقوا باخلاق اللّه » .
و مراد از اخلاق خدا صفات اضافيه و تنزلات صفات حقيقيه او است . اين است معناى كلام شيخ كه عرفان ممعن است در جمع صفات حق از براى كسى كه اراده كند حق را براستى .
بدانكه صفات حق اگرچه كثرت دارند به حسب مفهومات و عنوانات ، و ليكن به حسب ذات و حقيقت عين يكديگرند ، پس به حسب وجود و ذات ، تغاير