حركات جوهريه و تحولات ذاتيه در كليهء عالم اجسام و جسمانيات - جوهرا و عرضا ، صورتا و مادتا ، سماويا و ارضيا ، معدنيا و نباتيا و حيوانيا و انسانيا - زيرا كه منكشف گرديد كه صور جوهريه متجدد بالذاتند و اعراض تابع جوهر و هيولا متقوّم به صور جوهر و متحرك در آن صور جوهريه است ، و نفوس از آن جهت كه نفوسند متعلق به مواد و مرتبط به ابداناند ، بلكه نفسيّت نفس عين جهت تعلّق به مواد است ، پس حكم نفوس در اين باب حكم طبايع صوريه است ، و اين همه موسوم به عالم خلق است .
پس عالم خلق بالكليهء اجزاء و اشخاصش در تجدد و انقضاء و در تبدّل و زوال است . ولى از اشراقات سابقه و لمعات ماضيه نيز منكشف گرديد كه در عين تجدد ثابتاند و در عين ثبات متجدد و در عين فنا باقيند و در عين باقى فانى و در عين ممات حيات دارند و در عين حيات ، ممات و در هر آنى ولادتى حاصل است كه در آن سابق نبوده است و در آن لاحق نخواهد بود ، ولى به نعت اتصال وحدانى تدريجى كه مساوق وحدت شخصى است نه به طريق تجدد امثال كه مذهب جماعتى از غير محصلين از متكلمين است در اعراض .
ابطال مسلك متكلمان از عامه در تجدد امثال در اعراض
ملخّص آن مذهب اين است كه در هر آنى فردى از سواد مثلا در جسم حاصل است ، و در آن متصل به آن اول ، فرد ديگر حاصل است ، و در آن متصل به آن دوم ، فرد ديگر موجود است و هكذا . پس در آن دوم ، آن انعدام فرد اول ، و آن حصول فرد دوم است و هكذا ، و در ميان هيچ آنى و آن ديگر زمانى فاصله و امتدادى متحقق نيست ، بلكه زمان در نزد ايشان مركب از آنات متتاليه است كه هريك در مقام خود موجود مىباشد .
پس در حقيقت اشخاص آنات از يكديگر منفصل مىباشند ، و اتصال در ميانهء آنها ، از قبيل تماس اجسام متكثّره به يكديگر است ، پس افراد سواد ، كه هريك در آنى واقع است ، اشخاص متكثّره و امور منفصله مىباشند و در حقيقت اتصالى در ميانهء آنها متحقق نيست بلكه اتصال آنها نيز از قبيل تماس اجسام است .
و اصل اين مذهب مبنى بر تركيب اجسام است از اجزاى لا يتجزا ، و آن موجب تركيب سطوح و خطوط و مسافت و حركت و زمان از اجزاى لا يتجزا