موجود بالذات و متحقق بالاصاله حقايق وجودات است نه اقسام ماهيات مگر بالعرض و بالتبع ، لهذا اساطين حكما و محققين عرفا گفتهاند : « الماهيات ماشمت رائحة الوجود و لا تشمها ازلا و ابدا . » و نعم ما قيل :
اذا قالت حذام فصدقوها * فان القول ما قالت حذام
پس حقيقت هر شىء و منشأ آثار و احكام آن بالذات و به حسب حقيقت وجود آن شىء است نه ماهيت آن ، مگر بالعرض و بالتّبع ، و در همان شارقات بيان نمودم ، كه مراد از موجودات بالذات آن است كه جهت ذاتش بعينها جهت موجوديت و جهت موجوديتش بعينها جهت ذاتش باشد ، پس موجوديت به حقايق وجود است و به ضرورت ذاتى است نه به ضرورت غيرى ، پس فنا و انعدام به حقايق وجوديه از آن جهت كه حقايق وجوديهاند محال است ، و ممتنع است اينكه عدم در متن واقع و حاقّ اعيان طارى شود و حقايق وجودى از خارج و اعيان منتفى و از نفس الامر و واقع مرتفع گردند ، و الا انقلاب ذوات ثابت و تخلف بالذات حاصل مىشود .
پس فناى حقايق موجودات و انعدام ذوات انيّات را معناى ديگرى است و آن عبارت است از زوال نقصانات و تعينات آن وجودات كه از خصوصيات نشآت ناشى و از اختلاط قوا و استعدادات حاصلند ، مثلا فنا و انعدام نطفه عبارت است از نزول تعيّن نطفه كه به حسب استعداد خاصى حاصل گرديده نه انعدام اصل وجود نطفه از آن جهت كه وجود است و الا محذور سابق لازم مىآيد ، و همچنين انعدام نفس نباتى نه انعدام اصل وجود نفس نباتى و هكذا تا به مرتبهء انسانيت منتهى شود ، و در مراتب انسانى نيز ترقيّات به اعتبار زوال تعينات و نقصانات است ، و اصل وجود انسانى در همهء مراتب و درجات باقى است تا به غايت حقيقى و غرض اصلى خود كه اتصال به عالم مفارقات ، و فوز به درجات قرب حضرت آفريدگار است فايز گردد ، با مراتب تفاوت قرب و وصال چنان كه مذكور شده است و خواهد شد .
بلى ماهيات اشياء چون در حد ذوات خود نه موجودند و نه معدوم ، و نظر به ذوات خود اباى از موجوديت و معدوميت ندارند ، بلكه حيثيت ذوات آنها بعينها حيثيت عدم اباى از قبول دو طرف وجود و عدم است - گاهى - به جهت ايجاب علت فياضه وجوب غيرى حاصل نموده معدوم مىباشند و گاهى اشتداد يا تضعّف و يا به جهت