فلكيه و معدنيه و نباتيه و انسانيهاند كه مبادى فصول طبيعيه مىباشند .
و در اين نظر و به اين اعتبار ، جهت جوهر امتدادى ، بر هيچ حقيقتى از حقايق عينيه منطبق نمىباشد .
بلكه به اين اعتبار ، متردد باشد در ميانهء آن حقايق ، و متحصّل نمىباشد مگر به تحصل آن كمالات منتظره .
اشاره به آنكه جوهر ناطق جنس نيست و استعداد و قوه ، ذاتى هيولاست
و به اين قياس است اجناس جواهر جسمانيه ، و جوهر عقلى يعنى رب النوع انسانى ، مصداق و منتزع منه جوهر ناطق است ، و حالت منتظره در او متصور نمىباشد ، و الّا جوهر عقلى نخواهد بود .
زيرا كه در مفارقات ابداعيه ، همهء كمالات ممكنه ، بايد بالفعل باشد ، و حالت منتظره متحقق نباشد ، و الّا جهتى از جهات قوه و استعداد او ثابت ، و تركيب خارجى متحقق ، و خلاف مفروض ثابت مىشود .
زيرا كه حامل قوه و استعداد بالاصاله و بالذات هيولاى اولاست ، لهذا در تحديد او و در جواب « ما هو » از آن ، واقع نمىشود مگر جوهر مستعد .
پس استعداد مطلق ذاتى هيولاى اولى مىباشد ، و شيئى از اشياء متّصف نمىباشد به قوه و استعداد مگر اينكه مصاحب و ملازم هيولاى اولى باشد .
پس به هيچ اعتبارى ، جوهر ناطق ، كه حد نفوس ناطقه است ، ماهيّت جنسيّه نمىتواند شد ، و الا بايد به جوهر عقلى صادق نيايد .
زيرا كه مقتضاى طبيعت ظاهره نوعيه ، در تأصّل [ تحصّل ] ، و عدم تحصّل ، مختلف نمىتواند شد ، و الا لازم مىآيد كه شىء واحد از حيثيت واحده ، هم محتاج باشد ، و هم ، محتاج نباشد .
زيرا كه مقتضاى تأصل آن است كه در قبول اصل وجود ، بضميمهء فصلى محتاج نباشد ، اگرچه به حسب خصوصيات وجود نشأهاى از نشآت ، در خصوصيات ، و تعينات وجود ، به مشخصات عرضيه محتاج باشد .
و مقتضاى عدم تأصّل ، احتياج به ضميمهء فصل است در قبول اصل وجود .