مزاج نيز هست ، پس از فرض ثبوت مزاج عدمش لازم آمد .
و از اين بيان ظاهر مىشود كه بقاى اين صفات با تبّدل مزاج بنا بر ذاتيّت اين صفات متصور نمىباشد .
زيرا كه مزاج تابع صورت نوعيه است كه مبدأ فصل اخير است ، چنان كه در شارقات مستقبله منكشف خواهد شد .
و ثانيا : مىگويم در جواب اين استدلال كه صفات مذكوره از حقيقت و ماهيت نفس ناطقه خارجند .
يعنى از جملهء لواحق متأخرهاند نسبت به حقيقت نفس ناطقه و از لواحق و عوارض خصوصيات افراد خارجيهاند كه به حسب استعدادات مختلفه حاصل مىشوند .
چنان كه تكثر در افراد هر نوعى به جهت اختلاف استعدادات مختلفه و هيأت متباينه است ، پس جبلّت اين صفات نسبت به خصوصيات اشخاص است نه نسبت به حقيقت نوعيه .
و چه بسيارست كه اعراض مفارقهء انواع ، نسبت به خصوصيات اشخاص اعراض لازمه مىباشند .
و چگونه چنين نباشد و حال آنكه به اعتراف خصم اين صفات مبدل مىشوند .
و بر تقدير ذاتيّت آنها تبدّل در ذاتيّات و انقلاب در حقيقت لازم مىآيد ، - الّلهمّ - مگر اينكه بكون و فساد قائل باشند ، و اين معنى خلاف ضرورت بلكه ظاهرا خلاف مذهب ايشان است .
علاوه بر اين لازم مىآيد كه نفس ناطقه ماده باشد از براى صور كاينه و فاسده ، و اين معنا با تجرّد نفس ناطقه چگونه صورت مىبندد ، و به سوى اين جواب اشاره فرموده است حكيم طوسى ( قدس سره ) در كتاب تجريد به كلام خود : « و اختلاف العوارض لا يقتضى اختلافها » .
يعنى اختلاف در عوارض موجب اختلاف در طبيعت نوعيه نمىباشد ، پس از تقرير دليل و جوابش ظاهر گرديد كه مذهب اين جماعت رفع ايجاب كلى است نه سلب كلى ، چنان كه اشاره نمودم .
پس در نزد ايشان نيز نفوس ناطقه انواع منحصر در افراد نمىباشد ، بلى
انوار جليه در كشف اسرار حقيقت علويه (فارسى) — صفحة 243
مساهمون: ملا عبد الله مدرس زنوزى
ص٢٤٣