أنفس خود متباين و متنافرند متحقق است ، گاهى به جهت معاونت اسباب داخليه و خارجيه جنبهء وهميّت يا غضبيّت يا شهويّت غالب است ، پس آثار مبادى مذكوره متحقق مىشوند .
و گاهى به جهت اسباب ديگر از داخليه و خارجيه جنبهء ناطقيت و روحانيت غالب است ، پس آثار ناطقيه غالب مىشوند .
خواهى بگو : گاهى جهت ملكيت غالب است و گاهى جهت شيطانيت ، و گاهى جهت تعارض اسباب زمانى متردد است كه « يقدم رجلا و يؤخّر أخرى » .
و هميشه بر يك حالتى ثابتقدم نيست بلكه هر دمى در عالمى و هر لحظهاى به صنعتى و هر زمانى به حالتى بروز مىنمايد .
هست در هر گوشهاش ، صد ميكده * هر طرف ، صد كعبه و صد معبده
گه به طوف عالم علوى رود * گه مطافش ، عالم سفلى بود
گه مجرد مىشود گه منطبع * گاه و اصل گردد و گه منقطع
گاه محض عقل باشد گاه نفس * گه ملك مىگردد و گه ديو نحس
* * *
اتزعم انك جرم صغير * و فيك انطوى العالم الاكبر
و انت الكتاب المبين الذى * با حرفه يظهر المضمر
و با وجود اين كثرات مختلفه و مبادى متشعبه و مقتضيات متباينه ، كمال ارتباط و نهايت اتحاد در ميانهء آن مبادى و قوا متحقق است به حيثيتى كه هر فردى از افراد انسانى واحد به وحدت حقيقى و متشخّص به تشخّص وحداى است - و مرّة بعد اولى كرة بعد أخرى - در شارقات سابقه به حد انكشاف آمده است ، كه وحدت مساوق وجود بلكه عين وجود است ، و وجود مساوق تشخص بلكه عين تشخص است .
پس هر فردى از افراد انسان به اشتمال بر اين نحو از كثرات متباينه و اختلاطات متنافره كه مذكور گرديد ، به يك وجود موجود و به يك تشخّص متشخّص ، و به يك تعيّن متعيّنند چه بسيار عجيب است اين معنى .
عجيبتر اينكه با وجود اين نحو از اتحاد ، نظر به سير صعوديش ، هر عالى از دانى حاصل ، و نظر به سير نزوليش ، هر دانى از عالى صادر است ، ولى اول به نحو