در بيان آنكه تعلقات دنيويه حجابند گاهى نفحهاى يا جذبهاى رفع آن نمايد
و كشف حقيقت اين مقامات موقوف است بر تمهيد مقدمهاى و آن اين است كه : قلب شريف انسانى به جهت نورانيت و ملكوتيش ، قابل تجليات و انوار حقايق و معارف است ، و حايل نيست در ميانهء آن و لوح محفوظ كه مصور به همهء علوم و معارف است مگر تعلقات دنياويه و تشهيات نفسانيه كه حجب و سواترند در ميانهء آنها ، پس نسبت قلب به لوح محفوظ مثل نسبت آينه است مصور به نقوش و عكوس به آينهء ديگر در مقابل آنكه نيز مصور باشد به نقوش و عكوس ، و ليكن پردهاى در ميان آن دو آينه حايل باشد و مانع شود از انعكاس صور و نقوش هر يك از آن دو آينه به ديگرى .
و از بينات است كه هر وقت كه حجاب پرده از ميان آن دو آينه برداشته شود ، صور و عكوس هريك ، در ديگرى منقش مىشود ، و اگر يكى مصور باشد و ديگرى خالى از صور ، در نزد ارتفاع حجاب ، مصور منعكس مىشود به خالى از صور ، و بعد از آن انعكاس ديگرى حاصل مىشود از خالى از صور نسبت به مصور ، اگرچه به حسب حس امتيازى حاصل نباشد ، و ليكن به دست گاهى حجاب را بر مىدارند ، و گاهى بادى مىوزد و پرده را از ميان برمىدارد .
و همچنين تعلقات دنيويه حجب و استارند در ميانهء قلب انسانى و لوح محفوظ گاهى ارتفاع آن حجب و استار را از روى قلب برمىدارند پس متجلى مىشود در مرآت قلبى به اندازهء ارتفاع حجب از علوم و حقايقى كه در مرآت لوح محفوظ به قلم الهى مسطورند .
و اين معنى همچنانكه در عالم رؤيا متحقق مىشود ، در عالم بيدارى نيز حاصل مىشود ، خواه شخص ملك ملقى مشاهده شود و يا اطلاعى بر او حاصل نيايد .
و خواه آن لمعهء فايضه در مرآت قلبى « كالبرق الخاطف » باشد ، يا دوامى و استقرارى نيز حاصل باشد .
اگرچه اين معنى مادامى كه ريشهء تعلق باقى است نادر است .
از اينجا ظاهر مىشود كه فرق نيست در ميانهء الهام و اكتساب در نفس علم و نه در محلش و نه در سببش ، بلكه فرق در كيفيت و جهت زوال حجاب است چنان كه بيان نمودم .
و همچنين فرق نيست در ميانهء وحى و الهام در امور مذكوره ، بلكه فرق