سوم : دل معلق متردد ميان كفر و ايمان ، و آن دل منافق است .
چهارم : دل مصفح و ذو وجهين كه وجهى از او محل ايمان بود ، و ديگرى محل نفاق ، و مدد ايمان در او ، از عالم قدس و طهارت بر مثال سبزه كه مدد از آب پاك گيرد ، و مدد نفاق در او ، از عالم خبث و آلايش بر مثال قرحه كه ، مدد از قيح و صديد يابد .
پس هريك از اين دو كه بر او غالب شود حكم آن گيرد .
و بناى اين تقسيم بر آن است كه قلب نتيجهء روح و نفس است ، و ميانهء نفس و روح ، تجاذب و تطارد واقع است « 1 » .
روح خواهد كه نفس را به عالم خود كشد ، و نفس خواهد كه روح را به عالم خود كشد ، و هميشه در اين تجاذب و تنازع باشند .
گاه روح غالب مىشود ، و نفس را از مركز سفلى ، به مقام علوى ، مىكشد .
و گاه نفس غالب مىگردد ، و روح را از أوج كمال ، به حضيض نقصان ، مىكشد ؛ و دل پيوسته تابع آن طرف بود كه غالب گردد ، تا آنگاه كه ولايت وجود به كلى بر يكى مقرر شود ، و دل بر متابعت آن قرار گيرد .
پس اگر سعادت ابدى ، و عنايت ازلى ، در رسد ، و روح را مدد توفيق ارزانى دارد تا قوت گيرد ، و نفس را با لشكرش مغلوب گرداند ، و از تشتت و نزاع ايشان برهاند ، و از محيط حدوث ، به مصعد قدم ترقى كند ، و به كلى از نفس و قلب اعراض كرده بر مشاهدهء حضرت جلال اقبال نمايد ، دل نيز به متابعت او از مقام قلبى كه تقلب لازم او است به مقام روح ، مترقى و متصاعد شود ، و در مقام روح قرار گيرد - بر مثال فرزندى كه در متابعت و مشايعت پدر بوده ، آنگاه نفس نيز در متابعت دل از محل و مقر خود كه عالم طبيعت است بيرون آيد ، و در پى دل كه فرزند او است برود و به مقام دل برسد ؛ اينچنين دل ، دل مؤمن است كه به كلى از شايبهء شرك و كفر مبرّا بود .
و اگر - نعوذ باللّه - حال منعكس شود ، و آثار شقاوت و سخط ازلى در رسد ، و روح را مخذول و نفس را منصور گرداند تا قوت بگيرد و قلب و روح را به عالم
هامش
( 1 ) . بين نفس و روح دائما ، تنازع و تجاذب و دل ، تابع طرف غالب است و دل به اعتبار اين تجاذب ، به دل مؤمن ، و دل كافر ، و دل منافق ، و دل بين بين ، تقسيم مىشود .