بالذات مستتبع آن ماهيت بود ، و به ذات محدود بحدّى خاص از وجود ، و به عرض محدود بود بحدّ آن ماهيّت ، و در اين صورت حيثيات وجوديهء مفروضه كه به فرض واسطه در عروض باشند به آن جهت كه واسطهاند در حقيقتى واحدهء وجوديهء مشتركند .
پس از تحقق آن عارض در مرتبهء ذات حيثيت اخيره از آن حيثيات مترتبه ، خواه در قسم اول باشد و خواه در قسم دوم ، ثابت شود كه در ساير حيثيات نيز ( 80 ) در مرتبهء ذات آنها ثابت باشد ، و چون چنين باشد حيثيت اولى در صدق آن عارض كافى بود ، پس آن عارض به حسب حقيقت عين آن وجود باشد ، اگرچه به حسب مفهوم و عنوان غير او بود .
تفريع و تنقيح :
از اينجا ظاهر و منكشف مىگردد كه اگر عنوانى از عنوانات به حسب حقيقت و مصداق عين وجودى از وجودات بود ، از آن جهت كه وجود باشد ، بدون اعتبار امرى خارج از حقيقت وجود ، عين ساير وجودات بود ، و در مرتبهء ذوات آنها متحقق باشد ، پس علم مثلا چون از براى وجود انسانى ، از آن جهت كه وجود بود ، ثابت باشد ، در مرتبهء وجود واجب الوجود بالذات - جل و علا - نيز ثابت بود ، و از آنجا كه وجودات متباين محض نباشند ، و نى به تخالف جنسى و فصلى و نوعى مختلف ، بلكه تخالف در آنها به شدت و ضعف و غنا و فقر و قوت و فتور و كمال و قصور و امكان و وجوب بود ، و اصل حقيقت مطلقهء وجود ، به معنى طارد عدم در جميع وجودات متحقق باشد ، و ما به الاشتراك بود ، نى هم چون ما به الاشتراك كه ماهيات را باشد ، يعنى از سنخ ما به الامتياز نباشد ، و در تمام ذات ما به الامتياز سارى نبود ، بلكه به نفس ذات كه سنخ وجود باشد ، اشتراك باشد ، و هم به نفس او امتياز ، زيرا كه ما به الشدة و ما به الضعف در حقيقت وجود ، بلكه در هر حقيقت كه شديد و ضعيف بود ، عين آن حقيقت باشد ، و هر وجود چنان كه ذكر يافت بسيط بود ، حقيقت علم نيز كه عين ( 81 )