حقيقت وجود بود ، به اين مثابه باشد ، پس به توافق وجودات متفق و به تخالف آنها مختلف ، و به شدت آنها شديد ، و به ضعف آنها ضعيف ، و در وجود صرف ، صرف ، و در وجود محدود ، محدود بود ، پس علم واجب الوجود - جل جلاله - همچون وجود او صرف باشد ، و اصل حقيقت علم در او به صرافت و بساطت من جميع الجهات در مرتبهء ذات او متحقق بود .
بيان آنكه واجب الوجود را چنان كه با اشياء در جنس و فصل و نوع و لوازم و عوارض آنها مشاركت نيست در عوارض حقايق وجوديه نيز مشاركت نيست فلا شريك له فى اى مفهوم كان
پس چنان كه وجودى از وجودات با وجود او كه صرف حقيقت وجود باشد ، مشارك نبود ، با علم او نيز كه صرف حقيقت علم بود مشارك نباشد ، و همچنين به همين بيان وجودى را با او در ديگر صفات او كه عين ذات مقدس او باشند ، شركت نبود ، و از اين بيان بينونت بالعزلت ، در ميان حق - جل و علا - و مجعولات بالذات او ثابت نشود ، زيرا كه باوجوداين مطلب ناچار مناسبت ذاتيه در ميان مفيض بالذات و مفاض بالذات محقق باشد ، زيرا كه مفيض بالذات نسبت به مفاض بالذات ، مرتبط اليه بالذات بود ، و مفاض بالذات نسبت به مفيض بالذات مرتبط بالذات باشد ، و مناسبتى بالاتر از اين در ميان دو شىء متصور نشود ، با آنكه چون مفيض بالذات نسبت به مفاض بالذات مرتبط اليه بالذات بود ، و مفاض بالذات نسبت به او مرتبط بالذات ، [ و ] مفيض بالذات نسبت به مفاض بالذات ( 82 ) غنىّ بالذات ، بلكه عين غناى محض بود و مفاض بالذات نسبت به مفيض بالذات فقير بالذات بلكه نفس فقر صرف باشد و چون مفيض بالذات كافهء وجودات