مستتبع ماهيتى يا عدمى نتواند شد ، پس سنخ ماهيت و عدم هم از سنخ وجود ، در تحقق متأخر افتد ، و ذاتى و جزء بر ذى الذاتى و كل ، متقدم باشد هذا خلف . و به بيان ديگر « 1 » گوئيم : هر فرد از افراد ماهيت يا عدم به عرض فردى از وجود ، متحقق شود . پس اگر فردى از وجود ، به آن جهت كه فردى « 2 » از وجود ، به آن جهت كه فرد وجود باشد ، از ماهيتى يا عدمى مركب بود .
آن ماهيت يا عدم يا به همان فرد وجود به عرض موجود باشد ، يا به فردى ديگر ، در صورت اولى دور لازم آيد ، و در صورت ثانيه تسلسل ، و بهطورى ديگر گوئيم : كه حقيقت وجود كه در قبال ماهيّت و عدم افتد ، به ذات طارد عدم بود ، به اين معنى كه جهت ذاتش به عينها جهت طارديت عدم باشد ، پس بايد به تمام ذات ، به ذات طارد عدم بود . پس هرچه فرد او باشد از آن جهت كه فرد او باشد به تمام ذات ، به ذات طارد عدم بود ، و اگر مركب از ماهيّت يا عدم باشد ( 66 ) لازم آيد كه به تمام ذات طارد عدم نباشد ، پس اگر فردى از وجود مركب بود ، اجزاى او به تمام از سنخ وجود باشند - خواه ما به الاشتراك باشند ، يا ما به الامتياز ، و چون چنين باشد ، حقيقت وجود ، در مرتبهء ذات هريك از آن اجزاء متحقق باشد ، پس ما به الامتياز در مرتبهء ذات خود - حقيقت وجود را واجد بود از ساير وجودات ممتاز و جهت امتياز او نيز به بيانى كه مذكور شد از سنخ حقيقت وجود بود ، و حقيقت وجود در ذات او متحقق باشد ، پس او را نيز ما به الامتيازى بود ، و هكذا .
هامش
( 1 ) - ب : دو جمله افتادگى دارد
( 2 ) - ج و چا ، فردى از وجود