فناى صرف و فقر محض و ربط خالص عبد بود نسبت به معبود حقيقى پس معبود حقيقى غنى بالذات ، بلكه غناء بالذات باشد ، و عابد حقيقى فقر بالذات ، و تقابل در ميان فقر بالذات و غناء بالذات ، در اين موضع ، تقابل ايجاب و سلب بود ، نه عدم و ملكه ، زيرا كه شأن ملكه در اين موضع در موصوف به عدم محال باشد . پس اتم انحاء مباينت در ميان عابد حقيقى و معبود حقيقى متحقق بود ، با آنكه نفى فرق و استثناء دلالت كند بر وجود عدم فرق ، به وجهى از وجوه ، و عدم فرق به هر وجه ملازم بود ، با وجود مناسبتى به حسب آن وجه ، و آن مناسبت اگر مناسبتى عرضى باشد ، به مناسبتى ذاتى منتهى شود و به او راجع گردد . زيرا كه اشتراك در عرضى ملازم بود اشتراك در ذاتى
اشاره به اينكه مناسبتى كه در ميان جاعل بالذات و مجعول بالذات هست اتم و علاوه است بر اشتراكى كه در كافهء وجودات است
را ، و اين مناسبت در جانب مفيض بالذات ، خصوص اقتضائى بود ( 62 ) كه در ذات او باشد كه به آن اقتضا خصوصيّت هويت مفاض بالذات را در مرتبهء ذات آن اقتضا معين كند ، و در جانب مفاض بالذات خصوص هويت او بود كه به تعيين اقتضاى مفيض بالذات متعين باشد . و اين نحو از مناسبت ، اتّم
اشاره به اشتراك معنوى در كافهء وجودات
انحاء مناسبت بود ، و علاوه باشد بر مناسبتى كه در كافهء وجودات ثابت بود به واسطهء اشتراك كل وجودات ، طوليه باشند يا عرضيه ، در اصل حقيقت وجود ؛ زيرا كه آن مناسبت عامّه عبارت بود از اينكه هريك از وجودات به ذات طارد عدم