علم به وجود مجعول بالذات به حضور اشراقى كه منفك نشود از علم به وجود جاعل بالذات به عينه علم به جاعل بالذات بود به حضور اشراقى ، لكن در مرتبهء علم به ذات مجعول بالذات ، و به اندازهء افاضه كه جاعل بالذات را بود در مرتبهء مجعول بالذات ، و به قدر نمايش و جلوه و ظهور او در مرآت ذات او نه در مرتبهء ذات جاعل بالذات و مقام شدت و قوت ذات او در وجود و كمالات وجود ، چنان كه مشاهده آفتاب كه در آسمان است در آينهء مشاهدهء او باشد ، لكن در مرتبهء عكس و نمايش او در آن آينه ، نه در مرتبهء ذات او كه در آسمان باشد ، پس هركس كه آن عكس را در آينه مشاهده كند گويد كه آفتاب را ديدهام ، و اين سخن را بر سبيل حقيقت گويد ، نه به طريق مجاز ، و حال آنكه وجه و عكس و نمايش آفتاب از براى او مشاهد بود ، نه هويت خاصّهء آفتاب با آن عظمت كه او را در مقام خود ( 60 ) بود .
اشاره به اينكه قيام مبدأ در صدق مشتق اعم است از قيام فيه و قيام عنه و قائم به مثل به هريك از اين دو قسم صفت اوست
از اينجا ظاهر « 1 » مىشود كه كلام سلطان اولياء ، و قطب اول خلافت و خاتم اوصياء عليه الاف التحية و الثنا ، كه فرمودهاند : « توحيده تمييزه عن خلقه و حكم التمييز بينونة صفة لا بينونة عزلة « 2 » » تواند كه اشاره باشد به اين معنى كه وجودات اشياء به حسب ذات صفات حقند ، از آن جهت كه مفاض بالذات او باشند . زيرا كه مفاض بالذات عين ربط بود ، و ربط به نفس ذات قائم به مرتبط اليه و صفت معنى قائم به غير بود ،
هامش
( 1 ) - ج و چا « ظاهر و منكشف »
( 2 ) - احتجاج طبرسى 201